Department of State Seal U.S. Department of State
International Information Programs and USINFO.STATE.GOV url
جستجو:  
   
  English
عناوين
 
 

تجارت و اقتصاد به عنوان وزنه ای در روابط خارجی ایالات متحده



مارتن ال. پربوم

"ایالات متحده، با ظهور به عنوان رهبر جهان در قرن بیستم، در حالیکه مسلما به دنبال منافع اقتصادی خود در خارج از کشور بود، از ریشه های روشنگری خویش کمک گرفت و با این اعتقاد که ‘کشورهای آزاد، تجارت آزاد’ منجر به بهبود وضعیت بشر در سرتاسر جهان خواهد شد، از آرمان های آزادی، دموکراسی، و بازارهای باز حمایت کرد."

مارتن ال. پربوم پرفسور تاریخ و رییس دپارتمان تاریخ در دانشگاه سالیسبوری در مریلند است. تخصص او در تاریخ روابط خارجی ایالات متحده، جنگ جهانی دوم، هالوکاست، و جنگ سرد است.


از اولین روزهای جمهوری با جستجوی آمریکایی ها برای دسترسی به بازارهای جهانی، "فتوحات نظامی راه را برای تجارت" هموار می کرد. در سال 1789، وزیر امور خارجه، توماس جفرسون، از یک مزرعه دار اهل کارولینای جنوبی، چارلز درایتون، خواست به ویتنام برود و فرصت های جدید اقتصادی را جستجو کند. (© AP/WWP)


مذاکرات برای خریداری سرزمین لوییزیانا بین ایالات متحده و جمهوری فرانسه در 30 آوریل 1803 در حالیکه توماس جفرسون رییس جمهور بود، به انجام رسیدند. (©AP/WWP)

از تمام نیروهایی که روابط خارجی ایالات متحده از زمان استقلال این کشور را شکل داده اند، جستجو برای فرصت اقتصادی مسلما بنیادی ترین بوده است. معمولا تاریخ علاقه بیشتری به برجسته کردن وقایع مهم نظامی و سیاست ها و دیپلماسی حول و حوش آنها دارد، اما، از اولین روزهای ایجاد جمهوری، همچنانکه آمریکایی ها به دنبال دسترسی به بازارهای جهانی بودند، "فتوحات نظامی راه را برای تجارت" هموار می کرد.

ایالات متحده، با ظهور به عنوان رهبر جهان در قرن بیستم، در حالیکه مسلما به دنبال منافع اقتصادی خود در خارج از کشور بود، از ریشه های روشنگری خویش کمک گرفت و با این اعتقاد که ‘کشورهای آزاد، تجارت آزاد’ منجر به بهبود وضعیت بشر در سرتاسر جهان خواهد شد، از آرمان های آزادی، دموکراسی، و بازارهای باز حمایت کرد.

ایالات متحده به نجات دادن جهان از بینش نژادپرستانه آلمان نازی و فاجعه کمونیسم شوروی کمک کرد، ولی نیازهای پیچیده رهبری جهان نیز نقش اقتصاد را، به عنوان عامل اصلی در شکل دهی سیاست خارجی ایالات متحده، به چالش کشید.

برادفورد پرکینز، تاریخ شناس، مبارزه آمریکا برای استقلال را مانند آرزویی برای بازگرداندن آزادی، هم سیاسی و هم اقتصادی، توصیف کرد که انگلیسی ها در آمریکای شمالی تحت "بی توجهی مهربان" حکومت سلطنتی پیش از 1750 از آن برخوردار بودند. جنگ فرانسه و هند
(1763- 1756)، ضمن از میان بردن قدرت فرانسه در آمریکای شمالی، باعث شد پارلمان انگلیس از مستعمره هایش برای پرداخت مخارج این جنگ استفاده کند. مالیات بستن توسط پارلمانی که در آن مستعمره ها هیچ نماینده ای نداشتند، موجب به راه افتادن جنگ استقلال شد که در سرتاسر این جنگ، آمریکایی ها مراقب منافع اقتصادی خود بودند.

اعتقاد به تجارت آزاد

در سال 1776 – زمانیکه مستعمره های سرکش نیاز به یک هم پیمان سیاسی و نظامی علیه انگلیس داشتند – "معاهده نمونه" جان آدامز فقط در حد برقراری روابط تجاری با فرانسه بود، که در آن ملیت تجارت کنندگان در نظر گرفته نمی شد و حقوق تجارت آزاد هر کشور به طور کامل رعایت می شد، حتی اگر یکی از شرکا مایل بود با کشوری تجارت کند که دیگری درگیر جنگ با آن بود. با اینکه این معاهده هیچوقت به اجرا گذاشته نشد، ولی پاس دارنده این اعتقاد الهام گرفته از روشنگری بود که تجارت آزاد بین ملت های آزاد، جهانی صلح آمیز و شکوفا به وجود خواهد آورد.
ایالات متحده، به عنوان یک کشور مستقل، به دنبال فرصت های اقتصادی در جهانی بود که هنوز تحت تسلط رقابت های شدید حکومت های سلطنتی اروپا قرار داشت. پیشنهاد ناپلئون جهت فروش سرزمین عظیم لوییزیانا به قیمت 15 میلیون دلار، جهت تامین بودجه جنگ های فرانسه، یک شانس بسیار خارق العاده بود. ولی فقط چند سال بعد، ایالات متحده، با به اجرا گذاشتن "قانون تحریم"، تلاش کرد بر جنگ میان انگلیس و فرانسه اعمال نفوذ کند. بر اساس این قانون دو طرف درگیر جنگ از مزایای تجارت با ایالات متحده محروم شدند، ولی در عین حال آمریکایی ها هم از همان مزایا محروم شدند. این یکی از اشتباهات بزرگ در طول تاریخ روابط خارجی ایالات متحده است، که نقش زیادی در علت شروع جنگ کاملا بی نتیجه سال 1812 داشت؛ جنگی که در سال 1815 با به بن بست رسیدن دو طرف پایان یافت.

ایالات متحده، در حالیکه اروپا، پس از ناپلئون، وارد دوره ای نسبتا صلح آمیزتر شد و اکثر کشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی مستقل شدند، موضع مطمئن تری در جهان سال های 1820 اتخاذ کرد. با "دکترین مونرو" در سال 1823، ایالات متحده اتمام استعمار نیمکره غربی توسط اروپا را اعلان کرد.

بهر حال، اروپایی ها به سرمایه گذاری در کشورهای آمریکایی ادامه دادند، و منابع آمریکای مرکزی و جنوبی هم جذابیت زیادی برای ایالات متحده داشت. با سرمایه گذاری شرکت های آمریکایی در بخش معادن و کشاورزی و ایجاد بنگاه های اقتصادی در این کشورها، سیاست خارجی ایالات متحده، و ارتش آن، به مراقبت از اینکه دولت های محلی برخوردی دوستانه با حضور اقتصادی آنان داشته باشند، کمک کرد.
در همان زمان، خود جمهوری نیز، با حرکت مردم آمریکا به سمت غرب، با انگیزه یافتن فرصت های اقتصادی و آرمان های "سرنوشت ملی"، بسیار گسترده تر شد. جهت امکان پذیر ساختن این گسترش، دولت ایالات متحده سرخپوستان را جابجا کرد، با مکزیک وارد جنگ شد، و با انگیس بر سر گسترش مرزهای آمریکا تا ساحل دریای آرام به توافق رسید.

تجارت در آنسوی اقیانوس آرام

ولیکن، تعارض بر سر برده داری گسترش به سمت شمال و جنوب را محدود کرد، و زمانی که جنگ داخلی در سال 1865 پایان یافت، چشم انداز ویلیم سوارد، وزیر امور خارجه رییس جمهور آبراهام لینکلن، از گسترش کشور، بیشتر متوجه گسترش اقتصادی بود تا گسترش سرزمین ها. در آنسوی اقیانوس آرام یک بازار بالقوه عظیم وجود داشت. در حالیکه آلاسکا، که از روسیه در سال 1867 خریداری شد، به "نادانی سوارد" معروف شد، خریداری آن بخشی از یک تلاش استراتژیک بسیار زیرکانه جهت برقراری یک مسیر تجارت امن با خاور دور بود. در سال های آخر قرن، قدرت های سلطنتی از انگلیس گرفته تا ژاپن، احتمال گسترش مستعمرات خود در چین را بررسی می کردند، ولی ایالات متحده، با امید اینکه از تکه تکه شدن چین همانند "در هم ریختن آفریقا" در سال های 1880 جلوگیری کند، سیاست درهای باز را جهت حفظ دسترسی به این بازار بالقوه عظیم اتخاذ کرد. سیاست درهای باز یعنی حفظ حقوق تجاری و صنعتی مساوی در یک سرزمین مشخص برای شهروندان تمام کشورها.

در حالیکه سیاست خارجی به گسترش دسترسی به بازارهای جهانی ادامه می داد، بخش عظیمی از رشد اقتصادی خارق العاده آمریکا پس از جنگ داخلی در درون مرزهایش رخ داد. مردانی چون جان دی. راکفلر و اندرو کارنگی ثروت های شخصی هنگفتی از نفت و فولاد برای خود گردآوری کردند، و به گونه ای عمل کردند که تثبیت و گسترش این صنایع به صورت کاملا انحصاری یا تقریبا انحصاری در اختیار ایشان باشد. بنگاه اقتصادی، یک اختراع آمریکایی، شرکت های تجاری را مقدور به ساخت ابعاد بسیار بزرگی کرد و صحنه را برای جهانی شدن قدرت اقتصادی آمریکا در قرن بیستم آماده کرد.


نماینده تجاری ایالات متحده، رابرت پورتمن، در حال ایراد سخنرانی در اجلاس جهانی تجارت در داوس، سوئیس، 28 ژانویه 2006، در زمان مذاکرات حساس آزادسازی تجارت. (تصویر جفرسون توسط پیل نقاشی شده است)


نماینده تجاری ایالات متحده، رابرت پورتمن، در حال ایراد سخنرانی در اجلاس جهانی تجارت در داوس، سوئیس، 28 ژانویه 2006، در زمان مذاکرات حساس آزادسازی تجارت. (تصویر جفرسون توسط پیل نقاشی شده است)



به گفته پل کندی، تاریخ شناس، با شروع جنگ جهانی اول در سال 1914، ایالات متحده یک ابرقدرت اقتصادی شده بود، که تقریبا یک سوم تولیدات جهان به این کشور اختصاص داشت – در مقایسه با تقریبا 15 درصد برای آلمان و 14 درصد برای انگلیس. با اعلام جنگ قدرت های مرکزی، آلمان و اتریش، علیه قدرت های هم پیمان، انگلیس فرانسه، و روسیه، در آنسوی اقیانوس آتلانتیک، ایالات متحده سیاست بیطرفی "در فکر و عمل" را اعلان کرد. این بیطرفی در واقع همان تکرار "معاهده نمونه" آدامز بود: تجارت آزاد بدون تاثیر پذیری از شرایط و اوضاع سیاسی. به خاطر محاصره انگلیس، تجارت با آلمان تدریجا کاهش یافت و به صفر رسید. ایالات متحده با این محاصره مبارزه نکرد زیرا تجارت با قدرت های هم پیمان به مراتب بیشتر از تجارتی بود که با آلمان از دست داده بود. در سال 1916، علیرغم پیروزی آلمان علیه روسیه در جبهه شرق، حمایت اقتصادی آمریکا از قدرت های هم پیمان، با محصولات صنعتی و خدمات مالی، آلمان را در معرض شکست در جبهه غرب قرار داد. با متهم کردن تعریف آمریکا از بیطرفی، آلمان زیردریایی های خود را علیه ناوگان کشتیرانی آمریکا به کار برد. ایالات متحده در آوریل 1917 اعلان جنگ کرد، و به قدرت های هم پیمان پیوست و یک سال بعد از آن آلمان شکست خورد.

فرمانروایی بدون اشک

جنگ جهانی اول اروپا را متلاشی کرد، ولی نیویورک جایگزین لندن به عنوان پایتخت مالی جهان شد و اقتصاد ایالات متحده، در حالیکه رقبایش در آنسوی آتلانتیک با مشکلات زیادی مواجه بودند، به شدت ترقی کرد. چشم انداز رییس جمهور وودرو ویلسون از یک جهان مسالمت آمیز، دموکراتیک، و تجارت آزاد، نظام قدیمی رقابت حکومت های سلطنتی اروپایی را به مبارزه طلبید، ولی در میان سیاست های دوران پس از جنگ شکست خورد، هم در ایالات متحده و هم در خارج از کشور. وارن کوهن، تاریخ شناس، دلیل آورده است که، بین دو جنگ جهانی، ایالات متحده یک سیاست خارجی "فرمانروایی بدون اشک" را برگزید – یعنی تسلط بر بازارهای جهانی با حداقل تعهد نظامی و سیاسی. در سال های 1930، سیاستمداران انزواگرا عقسده داشتند مداخله در جنگ اشتباهی است که محرک اصلی اش حرص سازندگان اسلحه برای سود حاصل از تجارت در زمان جنگ می باشد، و کنگره ایالات متحده، جهت اطمینان از این امر که تجارت منجر به درگیر شدن کشور در جنگ های دیگر نشود، چندین قانون بیطرفی را به تصویب رساند.

"فرمانروایی بدون اشک" یادآور روزهای بدون دردسر شکوفایی اقتصادی در زمان مستعمرگی تحت حکومت نه چندان سختگیر انگلیس بود. ولی "بی توجهی بی خطر " نمی توانست در جهانی که افراطی گرهای نظامی در آلمان و ژاپن تمایل به تحت سلطه درآوردن آن را داشتند، موفق شود. در اواخر قرن هجدهم، رییس جمهور جورج واشنگتن به جمهوری نوپا هشدار داده بود که از فرمانروایی های جنگ طلب اروپایی فاصله بگیرد، ولی اکنون ایالات متحده این قدرت را داشت، قدرتی که ریشه اش در قدرت اقتصادی بود، تا مطمئن شود که فرمانروایی های قدرت طلب منافع جهانی اش را به خطر نخواهند انداخت. علیرغم ادامه انزواطلبی در کشور، رییس جمهور فرانکلین روزولت بیشترین بودجه دفاعی زمان صلح کشور تا آن زمان را در ژانویه 1939 اعلام کرد. در مارس 1941، چند ماه پیش از حمله ژاپن به پرل هاربر، ایالات متحده قدرت اقتصادی اش را در گرو متلاشی کردن "قدرت های محوری" با "قانون لِند-لیس" گذاشت. در تابستان، یک بار دیگر، زیردریایی های آلمان منافع آمریکا را در یک جنگ اعلان نشده در اقیانوس آتلانتیک مورد تعرض قرار دادند.

ظهور ابرقدرت ها

هم پیمانی عجیب ایالات متحده، امپراتوری انگلیس، و اتحاد جماهیر شوروی قدرت های محوری را در سال 1945 شکست داد. شوروی ها دارای منابع انسانی و اراده لازم جهت دفع بزرگترین تجاوز نظامی در تاریخ و متلاشی کردن نیروهای مسلح آلمان بودند، ایالات متحده با موفقیت منابع انسانی و اقتصادی چشمگیر خود را جهت پیروزی در بزرگترین جنگ تاریخ در دو قاره مختلف تجهیز کرد: با انحطاط اقتصادی اروپا، این دو کشور تبدیل به دو ابرقدرت جهان شدند. ولی این دو ابرقدرت نماینده دو سیستم سیاسی و اقتصادی متضاد بودند، و ساخت سلاح های اتمی بی اندازه ویرانگر توسط هر دو طرف به مبارزه جنگ سرد پس از آن ابعاد آخرالزمانی و یا-همه-چیز-یا-هیچ-چیز داد.

تهدید شوروی اطمینان می داد که ایالات متحده از نقش سیاسی و اقتصادی جهانی اش عقب نشینی نخواهد کرد. اقتصاد کماکان مسئله حیاتی بود: در یکی از طرح های حقیقتا بی نظیر در تاریخ روابط خارجی ایالات متحده، ایالات متحده 12 میلیارد دلار کمک بین سال های 1948 تا 1951 در اختیار اقتصادهای اروپایی از طریق "طرح مارشال" قرار داد. ایالات متحده از کشورهایی که شدیدا نیازمند بودند، پشتیبانی مالی کرد و کمک کرد دست رد به سینه کمونیسم بزنند؛ رشد اقتصادی خارق العاده ای که در اروپای غربی به وجود آمد، تجارت جهانی را نیز به شدت رونق بخشید، و، در نتیجه، این عمل سخاوتمندانه یک سرمایه گذاری بسیار زیرکانه نیز بود. با اینکه آمریکایی ها و دولتشان کاملا از خطرات سیاست حمایت از تولیدات داخلی مصون نبودند، ایالات متحده، به عنوان سرپرست بازارهای جهانی، به طور کل سیاست های تجارت آزاد را جهت حمایت از آن حمایت کرد. ولیکن، در کل، سیاست های جنگ سرد برای خود حیاتی مستقل به دست آورده بودند: با اینکه هدف این مبارزه حفظ سیستم اقتصادی جهانی بود، ولی باعث حضور نظامی ایالات متحده در سرتاسر جهان و به قول رییس جمهور آیزنهاور یک مجموعه نظامی-صنعتی جهت حمایت از آن شد. برای مثال، سیاست محدود نگه داشتن، ویتنام را به عنوان یک قطعه دومینو تعریف می کرد که در صورت افتادن اولین قطعه، یک واکنش زنجیره ای در آسیای جنوب شرقی به راه می افتاد. ایالات متحده، با متحمل شدن هزینه ای بسیار سنگین، هم اقتصادی و هم انسانی، با ناموفقیت تلاش می کرد یک کشور ویتنام غیرکمونیستی بسازد.

چالش های جنگ سرد فشارهای اقتصادی خارق العاده ای را نیز بر جماهیر شوروی و هم پیمان هایش وارد کرد، و در نهایت نظام کمونیستی نتوانست ثروتی را که لازمه پایداری در این رقابت بود تولید کند، چه برسد به اینکه حقوق اولیه، محیطی امن، یا یک استاندارد قابل قبول زندگی را برای مردم خود فراهم و تضمین کند. با فروپاشی کمونیسم در اواخر سال های 1980، ایالات متحده به عنوان تنها ابرقدرت جهان ظهور کرد، و سیستم سرمایه داری، متعادل تر از دوران بارون های غارتگر ولی هنوز هم دارای کمبودها، کاستی ها و قربانی هایش، غالب شد. بر خلاف پیش بینی فرانسیس فوکویاما، اندیشمند در زمینه امور سوق الجیشی، پایان آن مبارزه منجر به "پایان تاریخ" نشد، بلکه منجر به جهان معاصری شد که پیچیدگی های بسیار متلاطمش برای یک بار دیگر مردم آمریکا را جهت تعریف سیاست ملی و منافع اقتصادی در یک مفهوم جهانی، بررسی گذشته جهت برخورد منطقی با حال، و ایجاد دورنما برای آینده را به چالش کشیده است.



عقاید ابراز شده در این مقاله لزوما منعکس کننده دیدگاه ها و سیاست های دولت ایالات متحده نیستند.




English Version



       اين تارنما توسط دفتر برنامه های اطلاعات بين المللی وابسته به وزارت امور خارجه ايالات متحده منتشر می شود.
       پيوند با ساير تارنماها نبايد به منزله تاييد نظرات ذکر شده در آنها تعبير گردد.