Department of State Seal U.S. Department of State
International Information Programs and USINFO.STATE.GOV url
جستجو:  
   
  English
عناوين
 
 

پس از جنگ سرد



والتر لاکور

"تاریخ نشان داده است که تروریسم فقط می تواند در جوامع آزاد، یا نسبتا آزاد، فعالیت کند. تروریسم در آلمان نازی یا شوروی استالین وجود نداشت؛ یا حتی در دیکتاتوری های کمتر سختگیر، نیز وجود نداشت (یا ندارد). و این بدین معنی است که اگر، تحت شرایط خاص، به تروریسم اجازه فعالیت آزادانه داده شود و ابعادی بیشتر از یک مزاحمت به خود بگیرد، باید هزینه زیادی، از لحاظ محدود ساختن آزادی و حقوق بشر، جهت از بین بردن آن پرداخت."

والتر لاکور دارای کرسی مشترک در شورای مطالعات بین المللی در مرکز مطالعات استراتژیک و بین المللی، یک مرکز مطالعات دولتی مستقر در واشنگتن، است. او پرفسور دانشگاه براندیس و دانشگاه جورج تان و پرفسور میهمان در دانشگاه هاروارد، دانشگاه تل آویو، و دانشگاه جانز هاپکینز بوده است.



رییس جمهور سابق ایالات متحده، رونالد ریگان، چپ، و رییس جمهور سابق شوروی، میخاییل گورباچف، در یک دیدار دوستانه و صمیمی کلاه های کابوی خود را به یکدیگر نشان می دهند، 2 مه 1992، در مزرعه رانچو دل سیلو رونالد ریگان، یک مزرعه 688 هکتاری در ارتفاعات 30 مایلی شمال سانتا باربارا، کالیفرنیا. (© AP/WWP)

زمانی که جنگ سرد در سال 1989 با خراب شدن دیوار برلین، مستقل شدن کشورهای اروپایی، و بالاخره تجزیه و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، به پایان رسید، احساس همه جانبه ای در سرتاسر جهان به وجود آمد که سرانجام صلح بر جهان نازل شده است. وحشت از جنگی که در آن از سلاح های کشتار جمعی استفاده شود، از بین رفته بود. یکی از دانشمندان سیاسی برجسته کتابی به نام "پایان تاریخ" نوشت؛ البته، این منظور وی این نبود که تاریخ از حرکت ایستاده است، بلکه نظرش این بود که تعارض های جدی و بزرگ بین کشورهای دیگر به وجود نخواهد آمد، و تفاهمی در مورد ضرورت های خاص در بین همه کشورها ایجاد شده است.

این لحظه زیبایی بود، ولی این خوشحالی دیری نپایید. شکاکین (که این نویسنده نیز جزء آنها بود) واهمه داشتند که هنوز هم درگیری های زیادی در دنیا باقی مانده است، که تحت الشعاع جنگ سرد قرار گرفته یا به خاطر آن فرو نشانده شده بودند. به عبارت دیگر، تا زمانی که تعارض بین دو اردوگاه ادامه داشت، انواع دیگر تعارض ها، که در آن زمان کم اهمیت به نظر می رسید، راه بروز پیدا نمی کردند. در صورتی که درست برعکس بود. جنگ سرد، ناخواسته و از راهی اشتباه، مسئول حفظ نوعی نظم در جهان بود؛ جنگ سرد یک عامل تثبیت کننده بود.

و این حقیقت داشت که درباره خطر یک جنگ جهانی جدید و وحشتناک احتمالا بیش از حد اغراق شده بود. زیرا هر دو طرف به یک اندازه از این جنگ واهمه داشتند، نیروی بازدارنده مشترکی وجود داشت – دقیقا به این خاطر که هر دو طرف دارای انبار سلاح های ویرانگر عظیمی بودند. و به این دلیل که هر دو طرف رفتاری عاقلانه داشتند، زیرا می دانستند عواقب چنین جنگی چه خواهد بود، صلح حفظ شد. آیا چنین رفتار بازدارنده مشترکی باز هم با پایان یافتن جنگ سرد اعتبار خواهد داشت؟ یا این عصر جدید منجر به بی نظمی های بزرگتری خواهد شد؟ جنگ سرد به تکثیر سلاح های هسته ای و دیگر امکانات کشتار جمهی پایان نداده بود. ولی به طور قطع از سرعت و شدت آن کاسته بود. ولی امروز این امر دیگر صادق نیست؛ از این پس، خطر فقط این نیست که تعداد کمی از کشورها ممکن است به این سلاح ها دست یابند.

خطر واقعی این است که دستیابی به این سلاح ها توسط تعداد کمی از کشور باعث عجله و اشتیاق دیگر کشورها جهت به دست آوردن این سلاح ها خواهد شد، زیرا همسایگان آنها خود را در معرض خطر احساس خواهند کرد. علاوه بر این، آیا می توان این امر را مسلم پنداشت که آنهایی که دارای سلاح های کشتار جمعی هستند به همان اندازه عاقلانه عمل خواهند کرد که دو طرف جنگ سرد کردند؟ یا آیا امکان دارد، تحریک شده توسط تعصبات مذهبی یا ناسیونالیستی یا ایدئولوژیک، خطرات انتحاری استفاده از این سلاح ها را فراموش نمایند؟ یا ممکن است خود را متقاعد سازند که می توانند از این سلاح ها علیه دشمنان خود بدوم مجازات شدن استفاده نمایند و در ضمن تمام نشانه های استفاده از آنها را در یک جنگ همسایگی از میان ببرند؟

به دنبال نقش رهبری


رییس جمهور جورج بوش، چپ، در حال استقبال از خانم لودمیلا پوتین و رییس جمهور روسیه، ولادیمیر پوتین، وسط، در هنگام ورود آنها به مزرعه بوش در کرافورد، تگزاس، 14 نوامبر 2001. خانم پوتین یک شاخه گل به خانم بوش در زمان ورود تقدیم کرد. (© AP/WWP)

اینها سولات ناراحت کننده ای هستند، که در سال های اخیر به وجود آمده اند و روز به روز جدی تر نیز می شوند. هیچ میانجی، یا مقام و قدرت نهایی برای حل و فصل اختلافات وجود ندارد. سازمان ملل باید این وظیفه را انجام می داد. ولی آنها همانقدر در انجام این کار موفق بوده اند که "لیگ ملت ها" در دوره بین دو جنگ جهانی موفق بود. سازمان ملل متشکل از تقریبا 200 کشور عضو، کوچک و بزرگ، دموکراتیک و قدرت طلب، و همه نوع دیگر در این طیف، است. برخی از آنها حقوق بشر را رعایت می کنند؛ دیگران نمی کنند. آنها منافع متضادی دارند، آنها فاقد توان نظامی جهت مداخله در زمان های بحرانی و اضطراری هستند. در برخی مواقع آنها می توانند در مذاکرات جهت رسیدن به تفاهم کمک کنند، ولی اگر دیپلماسی موفق نشود، آنها هیچ قدرتی ندارند.

زمانی که جنگ سرد پایان گرفت، ایالات متحده به عنوان تنها ابرقدرت جهان ظهور کرد و این مسئولیت های بزرگی را در رابطه با صلح جهانی به همراه آورد. هیچ کشور دیگری در چنین موقعیتی جهت پرداختن به خطراتی که صلح جهانی – و نه فقط امنیت خود آن کشور – را تهدید می کرد، قرار نداشت. ولی حتی یک ابرقدرت هم قادر مطلق نیست، توان او برای انجام وظایف بین المللی اش محدود است. او نمی تواند و نباید این کار را تنهایی به عهده بگیرد، ولی باید به عنوان یک رهبر در اقدامات بین المللی، همانقدر از راه متقاعد ساختن که از راه زور، اگر لازم باشد، عمل کند.

البته، ابرقدرت های هیچوقت محبوبیت نداشته اند. این موضوعی است که از زمان امپراتوری رم، و تمام امپراتوری های پیش از آن، واقعیت داشته است. نه فقط همسایگان آنها، بلکه کشورهای ضعیف تر نیز از آنها واهمه و به آنها شک دارند. این وضعیت دشواری است که هیچ راه فراری از آن وجود ندارد. هر چقدر هم منصفانه و عاقلانه رفتار کنند، همیشه این ترس وجود دارد که حالت و رفتارشان ممکن است به یکباره تغییر کند. همیشه این تمایل بین کشورهای کوچک تر وجود دارد که بر ضد رهبر دست به یکی کنند. هر چقدر هم که ابرقدرت تلاش کند، هیچ نوشدارویی برای به دست آوردن محبوبیت – به غیر از تفویض قدرت – وجود ندارد. درست به محضی که قدرت شان کاهش یابد، شانس به دست آوردن محبوبیتشان بسیار بیشتر می شود. ولی کمتر ابرقدرتی در طول تاریخ این راه را انتخاب کرده است.

با پاین یافتن جنگ سرد، مراکز قدرت جدید ظهور کرده اند، که از همه آنها مهمتر چین و هند هستند. آنها به پیشرفت های اقتصادی چشمگیری نایل آمده اند، که تا همین ده سال پیش غیرممکن به نظر می رسید. ولی تا کنون این کشورهای هیچ تمایلی نسبت به ایفای نقش در سیاست های جهانی متناسب با قدرت اقتصادی شان نشان نداده اند. آنها قدرت های بزرگ منطقه ای هستند و، به وقت خود، بدون شک بیشتر از اینها نیز خواهند شد. ولی این می تواند سالیان سال به طول انجامد، و، تا کنون، هیچ اشتیاقی نسبت به تقبل مسئولیت در حفظ نظم جهانی از خود نشان نداده اند.

برای مدتی، پس از پایان جنگ سرد، به نظر می رسید اروپا می تواند چنین نقشی را در کنار، شاید هم نه همیشه یک صدا با، ایالات متحده ایفا کند. برخی از ناظرین صحنه سیاسی معتقدند که قرن بیست و یکم قرن اروپا خواهد بود، بیشتر به این دلیل که مدل اروپایی همیشه بسیار جذاب بوده است و توسط بقیه جهان کپی خواهد شد. این تصوری بود که از اروپا به عنوان یک ابرقدرت غیرنظامی و معنوی داشتند.

اخیرا، این صداهای خوشبین بسیار کمتر و ضعیفتر شده اند. حقیقت دارد، اروپا ارزش های زیادی برای عرضه به دنیا داشت، و جنبش برای یک اروپای متحد پس از 1948 یکی از داستان های بسیار موفق در زمانه ما بوده است. ولی به محض ایجاد بازار مشترک نیروی محرکه این جنبش ضعیف شد، و حتی اقتصاد آن به خوبی که امیدش را داشتند عمل نکرد؛ نتوانست رشد اقتصادی کافی و مناسب برای تامین بودجه رفاهی اش، که مایع افتخار قاره بود، به دست آورد. اعضای جدید زیادی به اتحادیه اروپا پیوسته بودند، ولی یک سیاست خارجی اروپایی وجود نداشت، چه برسد به توان نظامی.
در طول چندین سال، ناتو (سازمان پیمان آتلانتیک شمالی) سپری برای اروپا تامین کرده بود و کماکان نیز می کند. نظرهایی مبنی بر اینکه ناتو ماهیت وجودی خویش را از دست داده است به گوش رسید، که بخشی از آن در واقع به دلیل از بین رفتن تهدیدی بود که در اصل باعث به وجود آمدن این پیمان شده بود. ولی اگر تهدیدات گذشته از بین رفته اند، تهدیدات جدیدی جایگزین آنها شده اند.

استدلال افرادی که در ناتو شک کرده بودند قوی تر می بود اگر حداقل تلاش کرده بودند تا سازمان دفاعی خودشان را تشکیل دهند، ولی این کار را نتوانسته بودند بکنند. تمام این موارد بعلاوه ضعف جمعیتی اروپا – کوچکتر و پیرتر شدن قاره – نشانه های ضعف بودند. طرح های دیپلماتیک مستقل آن، از قبیل طرح هایش در خاورمیانه، ناموفق بودند، و زمانی که یک جنگ خونین داخلی در کنار مرزهایش در منطقه بالکان آغاز شد، نشان داد که توانایی حل و فصل آن را بدون کمک از خارج ندارد. دوره یک ابرقدرت معنوی، هر چقدر هم که به عنوان یک آرمان جذاب به نظر برسد، مسلما هنوز نرسیده بود.

افراد معدودی معتقدند که زمان منحل کردن نیروهای انتظامی و امنیتی در سطح داخلی فرا رسیده است. و بسیاری به گونه ای رفتار می کنند که به نظر می رسد دیگر به نیروی حافظ نظم در سطح بین المللی نیازی نیست. و این در زمانی است که خطراتی از قبیل سلاح های کشتار جمعی از همیشه جدی تر هستند، زیرا خسارات و تلفاتی که می توانند ایجاد کنند بینهایت بیشتر از هر زمانی در گذشته است.

تنش ها و تروریسم

داوطلبان کمی برای ایفای نقش پلیس جهانی وجود داشته است – باید قبول کرد که این شغل مقبولی نیست، نه حقوق و مواجبی دارد و نه قدردانی و تشکری. شاید اصلا نیازی به این شغل نباشد، شاید نظم جهانی بالاخره یکجوری از خودش مراقبت خواهد کرد؟

ممکن است، ولی با بررسی صحنه جهانی دلایل کمی برای چنین خوشبینی زیاده از حدی وجود دارد. روسیه هنوز موقعیت جدید خود در جهان را نپذیرفته است؛ هنوز هم به خاطر از دست دادن فرمانروایی اش احساس رنجش می کند، که غیرعادی هم نیست. تمایل شدیدی برای مسئول شناختن عوامل خارجی گوناگون وجود دارد، و برخی آرزوی بازگرداندن قدرت و افتخار گذشته را در سر می پرورانند.
آفریقا هم هست، با میلیون ها قربانی جنگ های وحشتناک داخلی اش، که جامعه بین المللی قادر به جلوگیری از آنها نبود.

از همه مهمتر، خاورمیانه هم هست با تنش های متعدد و تروریسم، هم در داخل کشور و هم در سطح بین المللی. تروریسم یک پدیده جدید در تاریخ بشر نیست؛ این پدیده به کهنسالی کوه ها و تپه ها است. در گونه ها و شکل های مختلف ظهور می کند، جدایی طلب-ملی گرا، الهام گرفته از چپ افراطی و راست تندرو. ولی تروریسم معاصر با انگیزه تعصب های مذهبی و ناسیونالیستی، که در کشورهای شکست خورده فعالیت می کند، و برخی مواقع از جانب دولت ها تحریک و حمایت مالی می شود و مورد بهره برداری قرار می گیرد، از هر زمانی در گذشته خطرناکتر است.

تصورات غلط بسیاری درباره ریشه های تروریسم وجود داشته است و وجود دارد. معمولا گفته می شود که فقر و ظلم و ستم علت های اصلی هستند. فقر و ظلم و ستم را از میان بردارید، و تروریسم محو خواهد شد. ولی تروریسم در فقیرترین کشورها ظاهر نمی شود، و تعارض های قومی به ندرت ساده و راحت حل می شوند؛ چه باید کرد اگر دو گروه ادعای مالکیت یک سرزمین را داشته باشند و هیچیک حاضر به مصالحه نباشد؟

البته، خطر واقعی پیروزی تروریسم نیست. تاریخ نشان داده است که تروریسم فقط می تواند در جوامع آزاد، یا نسبتا آزاد، فعالیت کند. تروریسم در آلمان نازی یا شوروی استالین وجود نداشت؛ یا حتی در دیکتاتوری های کمتر سختگیر، نیز وجود نداشت (یا ندارد). و این بدین معنی است که اگر، تحت شرایط خاص، به تروریسم اجازه فعالیت آزادانه داده شود و ابعادی بیشتر از یک مزاحمت به خود بگیرد، باید هزینه زیادی، از لحاظ محدود ساختن آزادی و حقوق بشر، جهت از بین بردن آن پرداخت. طبیعتا، جوامع آزاد میلی به پرداخت چنین هزینه زیادی ندارند. این یکی از مسائل غامض زمانه ما است و تا کنون هیچکس موفق نشده راه حل مناسبی برای آن بیابد.





عقاید ابراز شده در این مقاله لزوما منعکس کننده دیدگاه ها یا سیاست های دولت ایالات متحده نیستند.



English Version



       اين تارنما توسط دفتر برنامه های اطلاعات بين المللی وابسته به وزارت امور خارجه ايالات متحده منتشر می شود.
       پيوند با ساير تارنماها نبايد به منزله تاييد نظرات ذکر شده در آنها تعبير گردد.