جان ادگار وايدمن(2)
پيش از آن که جان ادگار وايدمن به دليل نويسندگى داستان هاى تخيلى و غير تخيلى و دريافت دو جايزه قلم / فاکنر (4) مشهور شود، ستاره بسکتبال دانشگاه پنسيلوانيا بود. امروز او استاد برجسته دانشگاه آرمهرست ماساچوست (5) است. وايدمن در کتابى جديد به نام هوپ روتس به حساسيت هاى هنرى اش درباره گذشته خود در دل شهر مى پردازد. او دو عشق اصلى زندگى اش – نويسندگى و بسکتبال – را با يکديگر مقايسه مى کند. واژه "حلقه" که او در خلاصه زير به زيبايى بازى کردن آن اشاره مى کند، واژه متداولى است که در زمين هاى بسکتبال سراسر آمريکا استفاده مى شود. وايدمن از ديدگاه يک زمين بازی، نظرات صف طويل نويسندگانى را که به جست و جوى درس ها و معانى زندگى پرداخته اند منعکس مى کند.
 The sky's the limit in inner-city basketball in the United States. (Vincent Laforet/The New York Times)
|
من در حالى که بزرگ مى شدم بسکتبال را نياز داشتم، زيرا خانواده ام فقير و رنگ شده بودند و واقعيت هاى مادى که هيچ کدام از ما راه مهارشان را نمى دانستيم،آن ها را احاطه کرده بود و اگر من نسبت به قوم و خويش هاى فقير و رنگ شده ديگرم که ساکن هوموود (6) (يکى از محله هاى قديمى شهر پيتسبورگ ايالت پنسيلواتيا) بودند سهم بيشتر، بزرگ تر يا متفاوتى را مى خواستم، مى بايست خودم را از ديگران جدا مى کردم....
آيا من در مقام يک کودک به بيشتر خواستن فکر مى کردم؟ چه چيزى را بيشتر مى خواستم؟ کجا مى توانستم آن را پيذا کنم؟ آيا من واقعا سوال هاى مشابهى را با استفاده از واژه هاى کی، چگونه و چرا از خودم مى پرسيدم؟ وقتى به گذشته نگاه مى کنم از عشق و ميل تکان دهنده به بازى مطمئنم و به چيزهاى زياد ديگرى اطمينان ندارم. عمل نگاه کردن به گذشته و عمل نوشتن آنچه فکر مى کنم که مى بينم/ مى ديديم اطمينان را از بين مى برد. گذشته حداقل به اندازه يک کار در حال انجام زمان حال يا آينده خود را بى ثبات و تغيير پذير ارايه مى کند.
نه دفتر امتيازی. نه شاهد قابل اطمينانى و نه شواهد زيادی. وقت زياد. بى وقتی. زيبايى زمين بسکتبال به ميزان دقت و سرسختى دربرگرفتن و تعريف لحظات است. خوب بازى کردن تمام توجهت را لازم دارد. وقتى تو سعى مى کنى که در بازى بمانی، بازى تو را آن جا نگه مى دارد. وقت بازی، هيچ يک از فعاليت هاى ظريف و پيچيده مغز متوقف نيستند، آن ها به شدت مشغول کاراند تا نيازهاى پيچيده بازى را برآورده کنند. در بحبوحه بازى ممکن است به ذهن خودت که مشغول بازى است خطور کند که وجهى از خودت به تماشاى وجه ديگرت که مشغول ايفاى نقش است بنشيند، اما سرعت بازى و جنب و جوش آن به بازيکن اجازه نمى دهد تسليم اين تصوير شخصى عادى وقفه انداز شود که شايد براى نوشتن يک زندگى نامه شخصى ضرورى باشد. فايده هاى اين تقسيم شخصى هر چه که باشد موقع بازى به سرعت اهميت خود را به دليل بودن که ضرورتى اجتناب ناپذير است از دست مى دهد، هشيار بودن عميق نسبت به آن چه به عنوان بازى تجربه مى کنى که واقعيت مهم نيازهاى فورى بازى است. تو آن تجربه هستی. و اگر نه چنان بر صورتت مى کوبد که انگار يک هم تيمى توپى را که انتظارش را نداشته اى و بايد مى داشتى به تو پاس داده است.
موقع نوشتن زندگى نامه شخصى که به پشت سر نگاه مى کنى و سعى دارى خودت را در نقطه اى از گذشته به ياد آورى و مجسم کنی، مشغول بازى کردن بازى هاى زيادى در آن واحد هستی. خودهاى فراوانى وجود دارند و هم چنين مجموعه هاى زيادى از قوانين که بر سر پيدا کردن جايگاه با يکديگر رقابت مى کنند. هيچ کدام انسجام پاک و پالايش کننده بازى بسکتبال را ندارند. زمين بازى چهارچوب، مرزها، تفريح و کشمکش بين فريادها و پاسخ هايى را فراهم مى سازد که تو را مجبور مى سازد تا انرژى بى پايانت را در فضايى مشخص و در عين حال بدون مرز متمرکز کنی. زمانى که وارد زمين بازى مى شوى گذشته فراموش نمى شود. در زمان و جريان بازى و در حالى که سعى مى کنى با گذشت زمان از تمام آموخته هايت درباره بازی، استعدادهاى تعليم ديده و عکس العمل هاى شرطى و تجربيات ات در طول هر چند سالى که به بازى کردن يا تماشاى آن مشغول بوده اى استفاده کنی، زنده است، گذشته اى که يک بار اضافى است مگر آن که بتوانى در لحظه به آن برسی. فکر دوباره بى مصرف است.
شانس يک بار به سراغ آدم مى آيد. و اگر موقع يک پرتاب به از دست دادن پرتاب قبلى فکر کنى به احتمال بسيار زياد اين يکى را نيز از دست خواهى داد. و تا زمانى که دوباره حواست را به بازى ندهى همين طور از دست خواهى داد. چيزى را که پيش تر و پيش تر و پيش تر است. گشته تعيين کننده است، اما نه به معناى معمول آن، بلکه به معناى همه چيز يا هيچ چيز بسته به چگونگى استفاده از آن و به کار بردن آن با جديت و خشونتى که جريان بازى ايجاب مى کند و در لحظه. بله. مى توانى بعدا عقب بنشينى ، بازيت را تماشا کنی، از اشتباهاتت درس بگيرى يا شايد قصه هاى خوبى ببافى و اشتباهات را تبديل به بازى هايى ديدنى کنی، اما هيچ يک از اين ها بازى با توپ نمى شود.
اگر بسکتبال در زمين بازى حول تکرار ناپذيرى و جريان پر جنب و جوش وقت بازی، تداوم غير قابل قطع آن و حضور شديد، دربرگيرنده و دايمى زمان مى گذرد، نويسندگى بر جدا سازى بى تفاوت کننده خودهاى در حال رقابتى متمرکز مى شود که اغلب صداهاى مخالفت آميز درون نويسنده اند و با يک ديگر به رقابت مى پردازند، برنامه هاى جداگانه دارند و جزيره هاى مجزايى از زمان و مکان را با فاصله هايى پر نشدنى به خود اختصاص داده اند. نويسندگى در صورتى که در مجموعه اى قديمى و تکرارى از قراردادهايى جهت تعيين روابط بين نويسنده و خواننده يا تجربياتى در داخل اين مرزهاجاى گيرد، متکى به يکى از سبک هاى توالى روايى يا "خط داستاني" است تا مانند توالى اتفاقات يک بازی، براى حفظ توجه همه به طول خطى زمان عمل کند. مشکل نويسندگان اين است که داستان در هر قسمت روايى بايد از سر گرفته شود. ممکن است داستانى که براى يک نفر جالب است براى فرد ديگرى خسته کننده باشد. نوشته به تعريف بازى هايى با توپ مى پردازد که خواننده هرگر نمى تواند از اين که کسى آن ها را بازى کرده است مطمئن باشد. تنها راه دسترسى به آن ها از طريق خلاقيت نويسنده است. تو نمى توانى آن جا بروى يا آن را بشناسی، بودن آن ها تنها با پذيرفتن کلمات يک نفر ممکن است....
تناقض اين جا است: بسکتبال تو را با قرار دادن در يک قفس واقعى آزاد مى سازد تا بازى کنی. نوشتن نويسنده را با توهم آزادى در قفس مى کند. هنگام بازى با توپ تو براى مدتى تسليم قوانين مقرر و مشخص و حق انتخاب هاى معلوم و مرزبندى شده اى مى شوی. اما زمانى که داخل بازى قرار گرفتى هيچ نمايشنامه يا خط داستانى وجود ندارد که مجبور به پيروى از آن باشی. نويسندگى براى تو اين امکان را فراهم مى آورد که مجسم کنى خارج از زمان قرار دارى و آزادانه به انتخاب و ايجاد قوانين بپردازی، اما با بيان داستانت، هر کلمه که در تعريف ماجرا پبش مى روی، محدودتر و محدودتر مى شوی. بدون هيچ دليل منطقى يک بازى نمى تواند تا ابد در زمين بازى ادامه يابد. در واقع اين دقيقا همان چيزى است که زملن طولانی، اقيانوس وسيع و فراگير زمان غير خطى براى بازی، امکان پذير مى سازد. يک نوشته بدون ماجرايى آشکار يا پايان مورد انتظار يا کامل مى تواند بى قواره به نظر آيد يا اين تصور را ايجاد کند که مى تواند تا ابد ادامه يابد و احتمالا در اين صورت مخاطبانش را از دست مى دهد.
خوشبختانه از الطاف غير قابل پيش بينى بودن زبان، رجوع لجوجانه آن به خودش و گنجايش مرموز اش براى جهش که بر ميل خود پافشارى مى کند بدون آن که ميزان تلاش تو براى تحت فرمان در آوردن، متوجه کردن و وادار ساختن آن به بيان دستور و زبانت با منابع اسرار آميز و در دسترس و دارايى هاى جادويى رو به پيدايش اش اهميتى داشته باشد اين است که آن را به آزادى بازى بسکتبال نزديک مى کند. نويسنده درک مى کند که بازيکن بودن چگونه است وقتى که رسانه، رهبرى را بر عهده دارد و وقتى که اجبار آن نيز سفر مجانى به مقصد هايى غير قابل پيش بينی، غير منتظره و شگفت آور و رسيدن به تغييرات و نواحى است که شانس انجام کارى جديد، يافتن فرديتى جديد، بودن در مکانى جديد و به نوعى جديد شدن را فراهم مى سازد....
با داشتن تمام نکات بالا، من همچنان چيزهاى بيشترى از آن مى خواهم.... نه به اين دليل که از نويسندگى انتظارى بيش از اين دارم، فقط به بيش از اين ها احتياج دارم. مى خواهم که در هيجان آنى روند، اختراع و بازی، شريک باشم. (شايد به اين دليل است که درس نويسندگى مى دهم.) نياز من به چيزهاى بيشتر مانند اين نيازم در هنگام بزرگ شدن در هوم وود است. بگذاريد واضح بگويم. بيشترى را که من در گذشته و حال مى خواهم، نمى توان به سادگى يک برش اضافى پاى يا کيک دانست. جست و جوى بيشتر به معناى کشف شخصى است. به معناى تعريف مجدد هنرى است که آن را تمرين مى کنم. در اين لحظه ميل به خلق نوشته اى است که به دليل عدم مطابقت احتمالى با تعريف فرد ديگرى از چگونگى يک کتاب شکست نخورد و بتوانم آن را با ديگران شريک شوم....
ما حتى وقتى که همه دلايل را براى بهتر دانستن در اختيار داريم توسط اضطراب هاى ريشه دار وجودمان دچار طاعون شده ايم – آيا به دليل آن که اين مردم "سفيد" ديگر نبستيم محکوم شده ايم يا سيه بختى مان به دليل اين است که اين افراد هستيم و هيچ وقت به اندازه کافى خوب نيستيم. من به نوشتن نياز دارم زيرا مى تواند ميزان آن چه را ممکن است افزايش دهد و به من اجازه مى دهد که در تعريف استانداردها سهيم شوم. من در حوزه انتخابى ام مى توانم تلاش کنم که به آن چه مايکل جردن (ستاره پيشين بسکتبال آمريکا) در بازى بسکتبال به آن رسيد – تبديل شدن به استانداردى براى ديگران که خود را با آن بسنجند – برسم.
به اين ترتيب بسکتبال و نويسندگى که هم با يک ديگر شباهت دارند و هم ندارند هر دو از يک جا شروع مى شوند – راه هايى براى اين که خود را از ديگران جدا سازم. جست و جوى کيفيت هايى در درون خودم که ارزش نگه دارى داشته باشند، چيزى که شايد ديگران از آن لذت ببرند و برايش جايزه در نظر گيرند و مهم تر از همه کيفيت هايى که بتوانم روى ان ها براى اثبات يک نکته به خودم حساب کنم و آن اين که خودم را در جهت مثبت يا منفى تغيير دهم. بسکتبال و نويسندگى مرا به هيجان مى آورند زيرا فرقى نمى کند که تعداد جواب هاى مفصل من و ظاهر پر زرق و برق برگه هاى آمارم چه چيز را نشان مى دهند، بسکتبال و نويسندگى همواره سوال هاى مشترکى را مطرح مى کنند. آيا کسى خانه است؟ چه کسي؟ اگر من دل را به دريا بزنم و طرف را بيرون بکشم آيا ارزش ... تحمل سختى را خواهد داشت يا مرا سر افکنده و خجالت زده خواهد کرد يا اين که به بيان و درخشش خواهد پرداخت.
 (Jean-Christian Bourcart)
|
جان ادگار وايتمن نويسنده اى است که از بين رمان هايش مى توان از ديروز براى تو فرستاده شد (7) و آتش فيلادلفيا (8) نام برد. او چندين جلد کتاب غير تخيلى نيز از جمله يک زندگى نامه به نام برادرها و نگهبان ها (9) و نيز در امتداد پدر: تعمقى بر پدرها و پسرها (10)، مسابقه و جامعه به نگارش درآورده است.
خلاصه اى از ريشه هاى بسکتبال نوشته جان ادگار وايدمن. حق انحصارى 2001 توسط جان ادگار وايدمن. استفاده شده توسط شرکت هيوتن ميفلين(11). تمام حقوق محفوظ است.
نويسنده ورزشی، 1986
"ورزشکاران چه حرفه اى و چه جنبى مردمى هستند که از اين که به اعمالشان اجازه مى دهند جاى آن ها صحبت کنند و انجام آن چه انجام مى دهند خوشحال اند."
از ريچارد فورد (12) رمان نويس
1. Hoopنام متداول و مردمى بسکتبال 2. John Edgar Wideman 3. Hoop Roots 4. PEN/Faulkner Awards 5. University of Massachusetts Amherst 6. Homewood 7. Sent For You Yesterday 8. Philadelphia Fire 9. Brothers and Keepers 10. Fatheralong: A Meditation on Fathers and Sons, Race and Society 11. Houghton Mifflin 12. Richard Ford
|