Department of State Seal U.S. Department of State
International Information Programs and USINFO.STATE.GOV url
جستجو:   
   
  English
عناوين
 
 

انديشه ها: چند حرف محبت آميز براى باختن

با بيان برخى از تجربيات دوران نوجوانى خود، نويسنده درباره معنى ورزش در زندگى تعمق کرده اينگونه نتيجه مى گيرد که در بخش درس هاى آموخته شده زندگى، "عذاب باخت" بر "شور پيروزی" غلبه مى کند.



از جوزف اپستاين (1)


روزى شخصى به دان الماير (2)، تهيه کننده مشهور تلويزيونى آمريکايى برنامه "دنياى پهناور ورزش" (3) مراجعه کرد و گفت که سوالى دارد و قبل از اتمام سوال او، دان الماير وسط حرفش پريد و پاسخ داد، "اگر سوال درباره ورزش است، پاسخ درباره پول است." و اينگونه به نظر مى رسد که ورزش در دهه هاى اخير، نه فقط در آمريکا بلکه در تمامى جهان عمدتا مفهومى نداشته جز حقوق هاى شگفت انگيز، شناسانگرى هاى سود آور، و قراردادهاى تلويزيونى با اعدادى که بيشتر در کتاب هاى درسى علم نجوم ديده مى شود.

با اين حال، خود من هميشه نظرم اين بوده که داستان واقعى ورزش شکست است. ورزش و ورزشکارى به طور عام، فعاليتى است که در آن حتى برنده هاى بزرگ، ورزشکاران افسانه اى، در نهايت مى بازند چون جسمشان به تدريج رو به ضعف گذاشته ديگر از انجام کارهايى که روزگارى با چنان سهولت شکوهمندى انجام مى دادند که آنان را از ديگر فانى ها جدا مى ساخت، عاجز مى شوند. مايکل جوردن (3)، بازيکن بسکتبالى که شايد پر افتخارترين ورزشکار زمانه ما باشد، حالا که ديگر قادر به ادامه بازى مورد علاقه اش نيست و به نظر چهره اى نمى گويم تراژيک، اما غمگين مى آيد. در ورزش، حتى برنده ها معمولا بازنده هستند چون در ورزش، مثل زندگى، راه هاى خروج هموار زيادى وجود ندارد.


And so it goes...until the next game.
(© Reuters NewsMedia Inc./CORBIS)



اما براى يک پسر – و دختر – معمولى آمريکايى، با اينکه ورزشکارى ماهيچه ها را تقويت مى کند، باعث نظم و انضباط مى شود، و اگر شانس بياوريم به ما شخصيت مى دهد، شرکت در ورزش در نهايت آميخته با حس رقابت است. از لحاظ آمارى هم که حساب کنيم، به نظر مى رسد که اکثر ورزش ها داراى ضريب شکست هستند. بازيکن بسکتبال حرفه اى اى که فقط نصف پرتاب هايش گل شود شکوهمند به حساب مى آيد. بازيکن هاکى اى که دو شليک از 35 شليکش گل شود شب درخشانى را گذرانده است. بيشتر از 50 سال است که هيچ بازيکن بيس بال حرفه اى اى نتوانسته بيشتر از 40 درصد توپ ها را با موفقيت بزند.

روى ميز کارم، در مقابل خود عکس هايى دارم از بعضى از اعضاى تيم فوتبال آمريکايی سال 1955 دبيرستان کينگزترى (4) ايالت کاروليناى جنوبى (5) که دوستى که عضو همين تيم بود اخيرا برايم فرستاده است. نام اين بچه ها پسران مک کنزى (6)، بول (7) و رد (8)، رولند بارگس (9)، نيدهام ويليامسون (10)، جيمى وارد (11)، و (نام مورد علاقه ام) بادى گمبل (12) است. دوستم مى گويد که يکى از پهلوان ترين اعضاى اين تيم آشپز غذاهاى فورى شد، يکى ديگر الکلى، و ديگرى صاحب پسرى پر دردسر و مسئله ساز. بعدها، در دوران مردى، آيا قبل از خواب صحنه هاى آن بازى ها و آن افتخارها را در ذهن خود مجسم مى کردند؟ همان بازى ها و افتخارهايى که بعد از آن زندگى اغلبشان ديگر رو به زوال گذاشت.

مطمئنا، افراد زيادى زندگى هاى خوبى از حرفه ورزشکارى ساخته اند. نمونه اى بارز بيل بردلى (13) است که عضو برجسته تيم بسکتبال دانشگاه پرينستون (14) و سپس تيم حرفه اى نيکرباکرز نيويورک (15) بود و بعدها سناتور ايالات متحده و کانديداى رياست جمهورى ايالات متحده هم شد. افراد ديگر هم از ورزشکارى به حرفه هاى تحسين انگيزى در زمينه هاى حقوق، طب، و تجارت رسيده اند و بدون شک، ورزش به آنها اين اطمينان را داده که توان خونسردانه عمل کردن زير فشار را دارند.

من در شهر کينگزترى در ايالت کاروليناى جنوبى بزرگ شدم اما در آن دوره از زندگى که اگر ورزشکار خوبى نباشى، بهتر است راهى براى جذاب و يا باارزش به نظر آمدن بيابى، در شمال شيکاگو (16)، ايلينويز (17) زندگى مى کردم. نظم زندگى هايمان حول ورزش مى گشت و براى ما، نام فصول بهار، تابستان، پاييز، و زمستان نبود، بلکه بيس بال، فوتبال آمريکايی، بسکتبال، و (براى برخی) تنيس، يا ميدانى بود. نوجوان که بوديم، زندگى هايمان را در حياط مدرسه و يا در کوچه هاى مجاور و اطراف گاراژهايى که حلقه بسکتبال از آنها آويخته شده بود مى گذرانديم. در خانه، وقتى روزنامه مى رسيد، اول صفحات ورزشى را مى خوانديم و از معدل هاى چوگان زنى در بيس بال و آمار مربوط به موقعيت تيم هاى مختلف در ورزش هاى گوناگون آگاه مى شديم. تلويزيون به تازگى جزئى از اسباب منازل آمريکايى شده بود و در نتيجه، به اندازه اى که وقت و پدر و مادرها اجازه مى دادند، بازى هاى ورزش هاى مختلف را تماشا مى کرديم.

از همان آغاز، ورزشکارى محروم ساز بود و درس محدوديت انسانى مى آموخت. بعضى از بچه ها به طور طبيعى از ديگران بهتر بودند؛ هميشه در موقعيت هايى تاسف بار، پسرانى بودند که در زمين بازى آخر از همه انتخاب مى شدند، يا در بيس بال، معمولا به سيبرى (18) ميدان راست تبعيد مى شدند، و يا به معادن زغال سنگ خط داخلى بازى فوتبال آمريکايی ارسال مى شدند. ورزش همچنين به هر پسرى براى بار اول اين درس را مى آموخت که در دنيا عدالت وجود ندارد و هدايا به طور عادلانه تقسيم نشده اند: بعضى از پسرها مى توانستند از ديگران سريع تر بدوند، محکم تر و دورتر پرتاب کنند، و يا بلندتر بپرند – و همان بود که بود. در همه اين بازى ها، تمرين هاى هوشمندانه معمولا باعث پيشرفت مى شد اما تا نقطه مشخصى. بچه هايى که استعداد و توان ذاتى داشتند – و انگار که هر حياط مدرسه اى يکى از آنها داشت – به ندرت مغلوب آنهايى مى شدند که توانشان را با زحمت به دست مى آوردند. دنيا، به وضوح، جاى عادلانه اى نبود.

از حس تقليدى هماهنگ، سريع، و قوى اى برخوردار بودم که به من اجازه مى داد تا به سرعت، حرکات ورزشکاران بزرگ تر را بياموزم و روزگار نوجوانى ام که به ورزش گذشت بهترين روزهاى زندگى ام بود. اما وقتى به دبيرستان 4000 نفرى در شيکاگو آمدم و به سرعت متوجه شدم که جثه ام براى فوتبال آمريکايی به حد کافى بزرگ نيست و يا براى بيس بال مهارت کافى ندارم، بختم برگشت. در سال اول و دوم دبيرستان، بسکتبال بازى کردم و در تنيس، با پسرى که باب اسونسون (18) نام داشت، نهايتا برنده قهرمانى دوبل ليگ عمومى شيکاگو (19) شدم اما اين رقابت شديدى نبود (بازيکنان برتر که توسط حرفه اى هاى باشگاه هاى برون شهرى آماده مى شدند به مدارس حومه شهر مى رفتند).

در دوران نوجوانى ام، دو درس سخت درباره محدوديت هاى ورزشى ام آموختم. اولى اين بود که هيچ گاه از جثه ورزشکارى اى برخوردار نخواهم شد و همانطورى که امروز هستم، کوچک و باريک باقى خواهم ماند. دومى اين بود که فاقد حس تهاجم و بى پروايى فيزيکى اى بودم که ورزشکاران طراز اول به طور ذاتى از آن برخوردار هستند. به عنوان يک ورزشکار، مانند يک خلبان کامى کازى (20) بودم که آرزوى مرگ کافى اى ندارد. هيچگاه بزدل و کم دل و جرات نبودم، اما اگر مى توانستم از درد در زمين بازى اجتناب کنم، اصلا درنگ نمى کردم.

به عنوان يک ورزشکار، تنها چيزى که برايم باقى مى ماند سبک بود. ضربه هاى زيبايى در تنيس و پرتاب جهشى نرمى در بسکتبال فرا گرفتم؛ در هر دو ورزش، همه حرکات را بلد بودم. اما سبک مى تواند ورزشکار را اسير هم بکند. ورزشکاران طراز اول معمولا هم سبک دارند، و هم آمادگى ترک سبک در هر زمانى که رسيدن به پيروزى نيازمند آن باشد. آنها قدرت اين کار را دارند چون به طور جدى اهل رقابت هستند؛ مى خواهند برنده شوند. مايى که اسير سبک هستيم، در نهايت، مى خواهيم زيبا باشيم.

دوران ورزشکارى خالى از افتخار آن دورانم، در سن 18 سالگى به پايان رسيد. تا مدتى به بازى تنيس ادامه دادم هر چند که علاقه و ميلم به آن هر روز کمتر مى شد. زمانى که در جنوب کشور، در ايالت آرکانزاس (21) زندگى مى کردم، يکى دو سالى در تيم بسکتبال ليگ باشگاه مردان جوان مسيحى (22) بازى کردم. در دهه چهلم عمرم، بازى راکت بال (23) را شروع کردم اما يک آسيب در ناحيه باسن مجبورم کرد که اين بازى را رها کنم. و بدين ترتيب مدت ها است که از ورزشکارى به صندلى راحت سبزى کناره گرفته ام که از آن رويدادهاى ورزشى بيشترى از آن مقدار که براى مردى که دوست دارد خود را تحصيل کرده و با فرهنگ بداند عاقلانه باشد تماشا مى کنم.

به عنوان يک بيننده ورزش – در استفاده از کلمه طرفدار مردد هستم – دريافته ام که نه تنها دلم براى بازنده ها مى سوزد، بلکه با آنها احساس همدردى مى کنم. به نظر من باخت در ورزش بار و مفهوم بيشترى از برد دارد. شور پيروزى، عذاب باخت، اين يک فرسوده واژه است، اما حدس من اين است که براى آنهايى که هر دو را تجربه کرده اند، خاطره باخت در ورزش شديد تر و حاد تر است.

به پرتاب کننده اى در بازى بيس بال فکر مى کنم که انگشتانش ليز مى خورد و چوگان زن پرتابش را از روى ديوار استاديوم به خارج مى زند؛ به مرد جوان (حدودا) 19 ساله اى که در لحظه حياتى اى از يک بازى بسکتبال کالج که از تلويزيون ملى پخش مى شود دو ضربه آزاد را گل نمى کند و باعث حذف تيم خود از دوره مسابقات مهمى مى شود؛ به دختر ژيمناست 14 ساله اى که در مسابقات المپيک از تير تراز ليز خورده مى افتد؛ به تنيس بازى که تمرکز و اعتماد به نفسش او را در مقابل حريفى ضعيف تر ترک مى گويند؛ به دونده دوِ سرعتى که رکورد دنيا را در مقابل خود شکسته مى بيند اما قبل از رسيدن به خط پايان پايش مى گيرد؛ به گلف بازى که توپش را کمى يواش مى زند و سوراخى را از دست مى دهد که او را برنده نيم ميليون دلار جايزه مى کرد... مى توان تقريبا تا ابد به اين فهرست اضافه کند. نکته، البته اينجا است که در ورزش، چيزهاى کوچک و اغلب غير منتظره مى توانند باعث تغيير مسير يک بازى، فصل، مسير حرفه اى، و يا زندگى شوند.

مربيان و آنهايى که سخنرانان شورانگيز علاقه دارند که از ورزش به عنوان استعاره اى براى زندگى استفاده کنند. گفته مى شود که در ورزش، مانند زندگى، کوشش بى وقفه نتيجه مى دهد، موانع وجود دارند که از آنها عبور کنيم، خواست مى تواند بعضى وقت ها از استعداد هم مهم تر باشد. از اينجا با جهش کوچکى مى توان به اين نتيجه رسيد که ورزش شخصيت مى سازد و شخصيت هميشه در زندگى پيروز است. بهترين پاسخى که به اين حرف مى توان داد اين است که چنين چيزى قشنگ مى بود.

اما انسان مى انديشد که آيا در نهايت، شکست در ورزش بيشتر از برد با زندگى جور نيست؟ بدون اينکه بخواهم بى دليل نوميد باشم، در زندگى، بعضى افراد براى مدتى اقبال بلند ترى از ديگران دارند، اما در پايان، همه ما بازنده ايم: غير منتظره ها به ما پشت پا مى زنند، پس روى مى کنيم، و تعداد اندکى اجازه عبور و يا صحيح و سالم رسيدن به خط پايان را دارند، نرخ مرگ و مير – گفتن آن شگفت انگيز است – صد در صد است، و بعد از بازى، احتمالا هيچ يک از ما، آنطور که بازيکنان آمريکايى بيس بال و فوتبال آمريکايی بعد از بردن يک قهرمانى مى گويند، به ديزنى ورلد (24) نمى رويم. سه هورا براى برندگان، اما يکى دو تايى هم براى تمام آنهايى که نمى برند و احتياج بيشترى به کف زدن دارند.

جوزف اپستاين، مقاله نويس مشهور و نويسنده کتاب هاى متعدد، به تازگى نشان ملى علوم انسانى (25) را از رييس جمهور جرج بوش (26) در کاخ سفيد (27) براى تلاش هايش در راه تعميق آگاهى عمومى در علوم انسانى دريافت کرد. اپستاين در دانشگاه نورث وسترن (28) در اوانستون (29)، ايلينويز به تدريس انگليسى و نگارش مشغول است.

فصل باخت من، 2002


(© Matthew Gilson)



"باختن انسان را براى دل شکستگى، پس روى، و تراژدى اى که در دنيا به آن بر مى خوريم، خيلى بيشتر از آنکه که پيروزى بتواند، آماده مى سازد. با مرهم گذاشتن بر زخم هايش، انسان مى آموزد که دفعه ديگر چگونه بايد مانع زخمى شدن خود شود... واژه "بازنده" به دنبال انسان مى آيد، او را تعقيب مى کند، و در هر کجا که باشد پيدايش مى کند چون بايد با همه چيز روبرو شد و نمى توان به آنچه حقيقى است پشت کرد. تيم من 8 بازى را برد و 17 تا را باخت... يک بازنده، هر طور که بسنجى اش."

از پت کانروى (30)، داستان سرا



1. Joseph Epstein
2. Wide World of Sports
3. Michael Jordan
4. Kingstree
5. South Carolina
6. McKenzie boys
7. Bull
8. Red
9. Roland Burgess
10. Needham Williamson
11. Jimmy Ward
12. Buddy Gamble
13. Bill Bradley
14. Princeton University
15. New York Knickerbockers
16. Chicago
17. Illinois
18. Bob Swenson
19. Chicago Public League doubles championship
20. kamikaze
21. Arkansas
22. YMCA
23. racquetball
24. Disney World
25. National Humanities Medal
26. President George W. Bush
27. White House
28. Northwestern University
29. Evanston
30. Pat Conroy



English Version



       اين تارنما توسط دفتر برنامه های اطلاعات بين المللی وابسته به وزارت امور خارجه ايالات متحده منتشر می شود.
       پيوند با ساير تارنماها نبايد به منزله تاييد نظرات ذکر شده در آنها تعبير گردد.