Department of State Seal U.S. Department of State
International Information Programs and USINFO.STATE.GOV url
جستجو:   
   
  English
محصولات
 
 

جهان گردی

تا آنجا كه به خاطر دارم، هميشه ميل شديدی به كشف دنيا، ياد گرفتن و تجربه كردن همه چیزهایش را داشته ام. شايد اين نتيجه بزرگ شدن با مادر بزرگم، مهاجری از آلمان بود، يا سفرهای تابستانی ام با مادرم يا بزرگ شدن در نزديكی شهر ميامی، اين بهشت فرهنگی، بود؛ جاييكه حتی دبير فيزيك دبيرستانم هم يك پناهنده كوبايی بود.



دليل آن هر چه كه بود، به محض اينكه توانستم محل زندگی ام را انتخاب كنم، به راه افتادم. تصميم گرفتم كه به واشنگتن دی. سی. و دانشگاه جورج واشنگتن بروم؛ به چند دليل، كه يكی اش به خاطر تنوع فرهنگی آن بود. طی ساليان زندگی در این شهر، از دیدن موزه های آن بسیار استفاده کردم، و دوستان بسياری از همه جای دنيا و همه اديان پیدا کردم، و با آنها ارتباط نزدیکی برقرار ساختم. اما مثل اينكه هزارها مايل دور شدن از خانه كافی نبود و به اين ترتيب تصميم گرفتم برای ترم بهاری سال اول به شهر فلورانس در ايتاليا بروم.

به چه جهت آن دانشگاه را انتخاب كردم؟ چون این دانشگاه يك دانشگاه آمريكايی در خارج از كشور نبود؛ آن جا فقط مرحله ای بود برای رفتن به يكی از دانشگاه های مطرح طراحی در ايتاليا، جاييكه مطمئن بودم می توانم تحصيلات و ذهنیتی چند فرهنگی کسب کنم. هميشه باورم اين بوده كه تنها راه کسب کردن درك درست، رها كردن خود از همه تورهای امنيتی و دل را به دريا زدن است.

شش ماه بعد را با دو دختر ديگر، در آپارتمانی كه همه وسايل لازم برای زندگی را داشت، به سر بردم: چند رختخواب، يك اجاق گاز، برق و ساده ترین وسائل گرما. آه بله، ديوار هم داشت. نمی توان ديوار را فراموش كرد؛ ممكن است احمقانه بنظر برسد، ولی ديوارها بهترين قسمت آن خانه بودند. گويی می شد داستان زندگی همه كسانی را كه در آنجا سکونت كرده بودند در بافت دیوارها دید. همخانه های من، يك آمريكايی از سن لويی و يك دختر يوگسلاويايی بودند. این دختر یوگسلاویایی آمده بود تا در مدرسه ای درس بخواند كه ما فقط قرار بود برای مدت كوتاهی در آن درس بخوانیم.

بیشتر آدمها فکر می کنند که لابد با دختر آمريكايی ارتباط بهتری داشتم. اما با دختر يوگسلاویایی صمیمی تر بودم و دوستی نزديكی تری برقرار كردم. شايد به اين دليل كه يكی از صميمی ترين دوستان و همسايه ای كه از بچگی با او دوست بودم از يوگسلاوی و مادربزرگش يك مهاجر بود. در خانه آنها به اندازه خانه خودمان احساس راحتی می كردم. وقتی كه درگيری در بوسنيا بالا گرفت من بيشتر از 10 يا 11 سال نداشتم. آنها توانستند مادر مادربزرگشان را، كه حتی يك كلمه انگليسی صحبت نمی كرد، قاچاقی وارد كشور كنند، و به خانه شان كه همينطوری هم پرجمعيت بود، بياورند. وقتيكه او به خانه دوستم رسيد، احساس شور و هيجان آن لحظه، ارتباط برقرار كردن با چشمها، و لبخندی که به یکدیگر زدیم را به خوبی به ياد می آورم.

شايد چنین تجربیاتی باعث شده چنین آدم راحتی باشم، حتی در مواقعی كه حتی يك كلمه از زبانی را كه صحبت می شود، نمی فهمم. طول هفته را به مطالعه هنر، تاريخ هنر و زبان ايتاليايی در فلورانس می گذراندم و تعطيلات آخرهفته را به سفر می رفتم. تقريبا همه آخرهفته ها، از لحظه ای كه درسم را در ايتاليا شروع كردم، به شهرهای مختلف می رفتم. در ايتاليا، به شهرهای رم، پامپی، ناپل، سيسيلی، ساردینیا، ميلان، پيزا، کيانتی، ونيز، كورتونا، آرزو، سينا، سن جيمنیانو، جنوا و شهرهای ديگری كه اكنون به ياد نمی آورم، سفر كردم. فكر می كنيد فهرست بلند بالايی است؟ نه ، نه، بازهم هست - انتظار داشتيد همه وقتم را در ايتاليا بگذرانم؟ به بارسلونا، بوداپست، برلين (فکر می کنم حرف ب برایم جذابیت خاصی پیدا کرده بود)، فرانكفورت، آمستردام، وين و پراگ هم رفتم.

می دانم، چنين به نظر می آيد كه بیشتر در حال حركت از اين سو به آن سو بودم، و كيفيت سفرهايم و اينكه چه چيزهايی ياد گرفتم، زير سوال می رود. اما به شما اطمينان می دهم، من و همراه هميشگی سفرهایم توانستيم بسياری از موزه ها و مكانهای مهم قيد شده در كتابهای راهنما را ببينيم، ولی در عین حال همیشه وقتی هم برای تامل بیشتر درباره زندگی و لذت از آن پیدا می کردیم.

به راستی معتقدم قدر همه لحظات زندگيم را، به خصوص زمانی كه در ايتاليا و در سفر گذراندم، می دانم. فقط 21 سال دارم و تا همین الان هم به جاهايی سفر كرده ام كه بسياری از افراد تنها در روهايشان به آنجاها سفر می كنند. هر وقت از خيابانهای سنگفرش شده فلورانس می گذشتم، شخصيتهای بزرگی چون لئوناردو و ميكل آنژلو را در ذهن مجسم می کردم كه از همان خيابانها عبور می كنند، از اين سوی پونته وچيو به سوی ديگر می روند و از دوومو می گذرند. اواسط ترم، اين فرصت برايم پيش آمد تا با قوم و خويش پدری ام ارتباط برقرار كنم. ايشان در يك شهر كوچك در جنوب ايتاليا زندگی می كردند و حتی یک کلمه هم انگليسی حرف نمی زدند. خوشحالم بگويم با اینکه زبان زیبای ایتالیایی را دست و پا شکسته صحبت می کردم، اين خانواده از تسلطم به این زبان بسیار هيجان زده بودند.

دلم می خواست می توانستم همه داستانهايم را برايتان بازگو کنم؛ از همه تجربيات اقامت در هتلها، از كوه آتشفشانی كه در سيسيلی از آن بالا رفتم، از همه مناظر زيبا و آدمهای فوق العاده ای كه واقعا آشنا شدن با آنها نعمتی بود. شايد يك روز يكديگر را در قطاری ببينيم، بنشينيم و درباره زندگی هايمان با هم گپ بزنيم. قصد دارم برای عروسی دوستم در ماه دسامبر به بنگلادش بروم. اگر زمان اجازه بدهد، اميدوارم بتوانم در تبت يا هندوستان توقف كنم.

اين تجربیات فقط آغازگر و زيربنايی برای آگاهی دنیوی ام است، و می دانم حرف را باور خواهید کرد اگر بگويم تجربيات فرهنگی و سفرهایم به جاهای دور و گوناگون تازه شروع شده است.

ین لوكين




English Version



       اين تارنما توسط دفتر برنامه های اطلاعات بين المللی وابسته به وزارت امور خارجه ايالات متحده منتشر می شود.
       پيوند با ساير تارنماها نبايد به منزله تاييد نظرات ذکر شده در آنها تعبير گردد.