Department of State Seal U.S. Department of State
International Information Programs and USINFO.STATE.GOV url
جستجو:   
   
  English
محصولات
 
 

بالا و پايين جدايی

در آمريکا، نيمی از ازدواج ها به طلاق ختم ميشود. اما نرخ طلاق، مانند نظريات مطرح راجع به اين که طلاق چرا اتفاق ميافتد و چه آسيبی به جامعه ميرساند، در نوسان است.



ريچال لمان – هوپت (1)

دسامبر2004

"عشق در نگاه اول" برای اکثر افراد فقط يک کليشه است، اما بروس دان (2) و بتينا پوتاش (3) قسم ميخورند که وقتی اولين بار همديگر را زير نظر گرفته اند اين کليشه حقيقت داشته است. دان 23 ساله بود و تازه کارش را به عنوان مهندس شبکه ها شروع کرده بود. بتينا هم 23 ساله بود و به عنوان يک کارآموز وکالت در يک دفتر حقوقی کار ميکرد. تا قبل از اين که نامزد شوند چند ماهی با هم قرارهای ملاقات رمانتيک داشتند، و بعد در حضور دوستان و خانواده شان در واشنگتن عقد ازداوج بستند، شهری که هردو ساکن آن بودند. بعد از آن هم برای ماه عسل به نيويورک رفتند.

اين زوج خيلی زود به زندگی آمريکايی مرسوم خو گرفتند. خانه ای در شهر "سيلور اسپرينگ" (4) در مريلند خريدند. صاحب دو دختر به نام های ريچال (5) و آليشيا (6) شدند. اما بعد اوضاع به کلی به هم ريخت، جنگ و جدل بر سر پول و نحوه تربيت بچه ها آغاز شد. بروس ميگويد: "آليشيا که به دنيا آمد، وصلت ما به سر رسيد."

کار جنگ و جدل که بالا گرفت، تصميم گرفتند پيش يک مشاور خانواده بروند. اما بعد يک سال روان درمانی، حتی مشاور آنها هم متقاعد شد که حالا ديگر وقت جدا شدن است. دان از خانه رفت، و آنها دست به کار فراهم کردن مقدمات طلاق شدند، که به نبرد سختی بر سر گرفتن حق حضانت کشيده شد. حالا دوازده سال بعد از آن ماجرا، بروس با همسر جديدش در دالاس، 2100 کيلومتر دور از بچه هايش زندگی ميکند. برای دخترهايش ماهانه چکی بابت مخارج سرپرستی از فرزندان ميفرستد، اما فقط دوبار در سال آنها را ميبيند. او ميگويد: "من هيچوقت نميخواستم کار به طلاق بکشد. ولی خب اين اتفاق افتاد. مهار رابطه از دستمان در رفته بود."

خوشبختانه از آن پس …
در چند دهه گذشته، ماجرای دان بارهای بار در آمريکا تکرار شده است، جايی که تقريبا" نيمی از ازدواج ها به سرانجام نميرسند. بنا بر اطلاعات "اداره نرخ" (7)، در فاصله سال های 1950 تا 1990 تعداد طلاق ها در سال سه برابر شده است. بخشی از اين مساله را بايد به حساب مسائل اقتصادی گذاشت، چون وابستگی مالی زنان به شوهرانشان کم شده و توان آن ها برای حمايت مالی از خود در شرايطی سوای ازدواج افزايش پيدا کرده است. بخشی از آن را هم بايد به حساب مسائل حقوقی گذاشت، چون ايالت های بيشتری قوانين تسهيل کننده گرفتن طلاق را به تصويب رساندند.

طلاق هم، به ويژه در طول دهه هفتاد، وجهه اجتماعی مقبول تری پيدا کرد. دايانا شفرد (8)، دبير تحريريه مجله طلاق (9)، ميگويد: "من با معلم های مدارسی صحبت کرده ام که ميگويند در کلاس های آمادگيشان يک بچه هم پيدا نميشود که پدر و مادرش با هم زندگی کنند." طلاق و ازدواج مجدد آنقدر متداول شده است که بعضی ها به امر ازدواج مثل خريد يک خانه نگاه ميکنند: اقدامی درازمدت، اما نه هميشه پايدار.

با اين حال، تازگی ها اتفاق جالبی دارد ميافتد. در هفت سال گذشته ازدواج رواج – و محبوبيت – بيشتری پيدا کرده و نرخ طلاق سير نزولی پيدا کرده است. در سال 2002، نرخ طلاق در آمريکا 4 درصد بود؛ در سال 2004 اين رقم به 7/3 تنزل يافت. شفرد ميگويد يکی از دلايل اين کاهش، به خاطر نسل "دوران افزايش زاد و ولد" است، نسل اکنون پا به سنی که بازار طلاق را رونق داده بود، سال هاست که اوج دوران طلاق و طلاق کاری را پشت سر گذاشته است.

سقوط نرخ طلاق همچنين مرهون نگرش های جوانترهايی است که اثرات طلاق را همه در پيرامون خود ميبينند و حالا ارزش عظيمی برای نهاد ازداوج قائل ميشوند. پاملا پل (10) نويسنده در کتاب خود، ازدواج دست گرمی (11)، اشاره ميکند که در سال 1995، 53 درصد افراد بين 20 تا 30 سال برای کسانی که خود را وقف زندگی زناشويی و خانوادگی ميکنند احترام قائل بودند، در مقابل 33 درصدی که اين احترام را برای کسانی قائل بودند که خود را وقف زندگی کاری خود ميکنند.

برای بسياری از آمريکايی ها، ازدواج و عروسی همچنان بزرگترين رويای رمانتيکی است که به حقيقت ميپيوندد، دستاوردی است که به آن ها جايگاه اجتماعی بالاتر و مشروعيت مردم پسندتری ميبخشد. روی جلد هر مجله جنجالی آمريکايی را که نگاه کنيد تصويری از ماجراهای رمانتيک عروسی چهره های سرشناس را ميبيند، عکس عروس و دامادی را ميبينيد که همين چند هفته يا چند ماه قبل با هم آشنا شده اند. تلويزيون را که روشن کنيد آدم هايی را ميبيند که در نمايش های واقعی "نيمه گمشده" خود را پيدا ميکنند. در کنار اين ها صنعت ميليارد دلاری قرار ملاقات های اينترنتی را ببينيد، که اين پيام را عرضه ميکنند که امنيت، طعم عشق و شادی واقعی يک وصلت کامل را ميتوانيد در يک عشق- بازار بزرگ اينترنتی خريداری کنيد.

با اين حال، مد روز بودن ازدواج همچنين به اين معناست که اين جفت شدن ها اگر ديگر آميخته با ايدئال های رمانتيک نباشند به سادگی در معرض فروپاشی قرار ميگيرند. رسانه ها دائم ماجرای مراسم های طلاقی را ميگويند که به نوعی هجو مراسم های ازدواج اند، و از طلاق اغلب به عنوان تمهيدی برای پيشبرد طرح های داستانی آبکی در فيلم ها و نمايش های تلويزيونی استفاده ميشود. شفرد ميگويد: "بعضی ها هستند که معتقدند اين همه طلاق در آمريکا به خاطر آن است که ما با مساله ازدواج برخوردی مصرفی داريم و هميشه دنبال پيدا کردن و خريداری جنس بهتری هستيم."

آزادی انتخاب
همان گونه که پل درباره جوان ها و ازدواج های اول مينويسد، "به نظر ميرسد که ما به همان سرعت که ازدواج ميکنيم در حال طلاق گرفتن هم هستيم." نويسنده خودش يک مورد مطالعاتی محسوب ميشود: پل در 27 سالگی، بعد از اين که کمتر از يک سال باهمسرش نامزد بوده، در "آن يازده ماه مسرورکننده و لذت بخش" برای عروسيش برنامه ريزی ميکند. عروسی آنها يک مراسم تمام عيار در يک منطقه ييلاقی در شمال ايالت نيويورک برگزار ميشود. او مينويسد: "مراسم شامل شام مخصوص، پذيرايی و صبحانه نيمروز يکشنبه، ماجرا يک آخر هفته درست و حسابی طول کشيد، هزاران دلار و يک دنيا رويا، اميد و آرزو. سه هفته مانده به اولين سالگرد ازدواجمان، من و شوهرم تصميم گرفتيم طلاق بگيريم." و پل مصصم ميشود که نگرش جوان های آمريکايی به مساله ازدواج را مورد کندوکاو قرار دهد.

نوشته های او ممکن است تمسخرکننده نگرش ظاهرا" سرخوشانه و به شدت رمانتيک جوان های آمريکايی به نظر رسند، جوان هايی که وقتی بحث تعهد پيش ميآيد، يکيشان ميگويد: "ازدواج کار جالبی است، اما اگر آخر و عاقبت نداشت، راه ساده ای برای فرار از آن وجود دارد." اما منظور واقعی او نشان دادن اين نکته است که طلاق خيلی هم ربطی به اين ماجرا ندارد. او ميگويد: "من فکر ميکنم که رسانه های آمريکايی اغلب جنبه سبکتر طلاق را نشان ميدهند، انگار که اين هم فقط بخش ديگری از فرهنگ افت و خيز ماست، اما تجربه طلاق برای اکثر افراد اين گونه نيست. در زندگی اکثر افراد، تجربه طلاق مثل مرگ است."

طلاق به همان اندازه که ميتواند ناگوار باشد، همچنين ممکن است که برای بسياری از افراد نماد شاخص زندگی کردن در يک جامعه آزاد باشد. پت بارباريتو (12)، وکيل رسمی دعاوی زناشويی و رئيس سابق بخش قوانين خانواده در "انجمن وکلای ايالتی نيوجرسی" (13)، ميگويد: "افراد بالغ بايد بتوانند برای خود تصميم گيری کنند. اين بخشی از آزادی انتخاب است. در يک دنيای کامل، مردم سختی های تعهد و پايبندی را درک ميکنند. جالب بود اگر خيلی خوب ميدانستيم که سرنوشت مسائلمان به کجا ختم ميشود تا بنابراين بفهيميم که فلان وصلت ميتواند دوام بياورد يا نه، اما راه حل مساله هم هميشه اين نيست که تا آخر ادامه دهيم. نميشود از همه انتظار داشت که بفهمند آخر اين ماجرا چيست. تصميم ازدواج گرفتن به معنی تن دادن به حبس ابد نيست. وقتی موقعيت های ناخوشايندی در زندگی زناشويی پيش ميآيد، مثل سوءاستفاده جنسی يا اعتياد به الکل، آدم ها ميتوانند خود را از شر آن خلاص کنند."

پل در طول تحقيقات و مصاحبه هايش با بيش از 60 زوج جوان طلاق گرفته، مفهومی را مورد کندوکاو قرار ميدهد که به "ازدواج دست گرمی" ملقب شده، ازدواجی که پنج سال يا کمتر طول ميکشد و بچه ای هم به واسطه آن به دنيا نميآيد. بر اساس پژوهشی که در سال 2002 توسط "مراکز کنترل و پيشگيری از بيماری ها" (14) صورت گرفته، يک پنجم ازدواج های بار اول ظرف پنج سال به طلاق ميانجامد.

بچه ها رو به راه اند
گرايشی ديگر: طلاق باعث ميشود که با بچه ها برخورد مسئولانه تری صورت گيرد. شفرد، با اشاره به کمدی ای درباره ماجرای بسيار کين توزانه يک طلاق، ميگويد: "دهه هشتادی ها بد از بدتر بودند. دهه هشتاد دوره عداوت های بی رحمانه و فيلم هايی مثل جنگ رزها (15) بود. حالا شاهد فاصله گيری از اين تصوير مخرب هستيم. امروزه افرادی بيشتری، به ويژه اگر بچه هم داشته باشند، ترجيح ميدهند با خوبی و خوشی از هم جدا شوند، چون به هر حال برای هميشه اوليای مشترک بچه ها شده اند. فايده ای ندارد که از آن ولی ديگر متنفر باشيد."

نمود اين نگرش مثبت جديد به طلاق را ميتوان در جای جای "کمدی های موقعيت" تلويزيونی مشاهده کرد که حضور پررنگتر خانواده هايی را که فرزندخوانده دارند نشان ميدهند، و همچنين افزايش زوج هايی که راه يک طلاق مشارکتی را انتخاب ميکنند، زن و شوهر و وکلای هردو طرف متعهد ميشوند که خود همه مسائل را بدون مراجعه به دادگاه حل کنند. شفرد ميگويد: "اين دارد به جای نگرش "من بردم و تو باختی"، روحيه همکاری را تقويت ميکند."

اما وقتی بحث طلاق زوج هايی که بچه دارند پيش ميآيد، آمريکايی همچنان دو موضع متفاوت ميگيرند. بنا به نظرسنجی پايگاه خبری "ام اس ان بی سی" (16) در سال 2002، 48 درصد آمريکايی ها معتقدند که "والدين ناشادی که اسير يک زندگی زناشويی بدون عشق شده اند" نبايد "به خاطر بچه ها" با هم بمانند، در حالی که 43 درصد فکر ميکنند آنها بايد با هم بمانند. بروس دان ميگويد: "با هم ماندن به خاطر بچه ها، توصيه خوبی نيست. وقتی بچه کوچک داريد و هرروز هم با هم جنگ و جدل ميکنيد، اين برای بچه ها هم خوب نيست."

اما طلاق در خانواده ای که بچه هم دارد هنوز کار سختی است، هم به خاطر گرفتاری های مالی و احساسی، و هم به خاطر نظر نامساعد جامعه. پل در ازدواج دست گرمی مينويسد: "به اين فکر ميکردم که آيا من آدم بدی بوده ام. نميدانستم آيا اصلا" بايد ازدواج ميکردم، و حالا که اين کار را کرده ام ديگران درباره ام چه ميگويند. من يک زن فريب خورده بودم، يا همه درباره من اين طور فکر ميکردند؟ شايد طلاق من يک شسکت نبود، بلکه از بعضی جهات يک موفقيت بود. اگر آن ازدواج اشتباه بود، شايد ما با اين کار خيلی زود مانع ادامه اشتباه شديم."

جان کروچ (17)، وکيل طلاق که در آرلينگتون (18) در ايالت ويرجينيا اقامت دارد، و مدير سازمان "دفاع آمريکائيان از اصلاح طلاق" (19)، به تازگی مقاله خود درباره مقايسه الگوهای طلاق در ايالات متحده و 22 کشور اروپايی را در يک همايش پارلمانی درباره خانواده، که در سازمان ملل برگزار شد، ارائه کرد. او پی برده است که در اين کشورها و ايالات متحده آمريکا که دوره انتظار برای تاييد رسمی طلاق طولانی است معمولا" نرخ طلاق پايينتر است. او ميگويد: "اين يک مساله فرهنگی است. در جاهايی که مردم افراد جزء اجتماعات و نهادهای قدرتمندی هستند که ميتوانند تصميمات آن ها درباره زندگی خود را تحت تاثير قرار دهند، نرخ طلاق پايينتر است. اين مساله به ريشه های عميق اجتماعی مربوط ميشود."

جوان های آمريکايی بين 20 تا سال، از وقتی پدر و مادرهايشان به طور دسته جمعی در دهه هفتاد راه طلاق را در پيش گرفتند، نگرششان نسبت به طلاق به شدت عوض شده است. پل استدلال ميکند که طلاق به صورت مساله ننگ آورتری درآمده، و شايد به همين دليل ميشود گفت که شاهد کاهش نرخ طلاق هستيم. او ميگويد: "وقتی بحث بر سر بچه های نسل طلاق اول باشد، بايد گفت که اين بچه ها راه طلاق را انتخاب نميکنند. آن ها کاملا" مصصم هستند که خودشان طلاق کاری نکنند."

جالب اين که، شواهد متباينی درباره کودکانی که از اثرات بلندمدت طلاق رنج ميبرند در دست است. کنستانس آرونز (20)، يک جامعه شناس در "دانشگاه کاليفرنيای جنوبی" (21) و مولف کتاب ما هنوز هم خانواده ايم: بچه هايی که بزرگ شده اند درباره طلاق پدر و مادرشان چه بايد بگويند (22) (انتشرات هارپر کالينز (23)، 2004) ، در يک بررسی 20 ساله که شامل مصاحبه هايی با 173 بچه طلاق، که عمدتا" از طبقه متوسط بوده اند، ميشود به اين نکته پی برده است که اکثر اين بچه ها با عواقب درازمدت طلاق دست به گريبان نيستند. او پی برده است که در اکثر موارد، اين بچه ها که بزرگ شوند افراد کارآمدی ميشوند که پيوندها و تعهدات خانوادگی را حفظ ميکنند.

بسياری از اين بچه ها به رغم – يا حتی به خاطر – متارکه پدر و مادرشان قوی بار ميآيند. او پی برده است که 20 درصد از آن ها همچنان از اثرات منفی طلاق رنج ميبرند. آرونز ميگويد: "اکثر اين بچه ها (79 درصد) معتقدند که تصميم پدر و مادرشان برای طلاق گرفتن درست بوده، و اکثر آن ها هم به لحاظ موفقيت و احساس خوشبختی در حد متوسط يا بالاتر از متوسط قرار دارند. او همچنين پی برده است که 60 درصد اين پدر و مادرهای طلاق گرفته تا بيست سال بعد از طلاقشان رابطه همکاری و تعامل خود را با هم حفظ کرده اند. او ميگويد که خيلی از مسائل بچه ها که زمانی علت آن ها طلاق دانسته ميشد، در واقع در ازدواج پدر و مادر آن ها ريشه دارند. از اين گذشته، دو سوم اين بچه ها با ناپدری هايشان احساس صميميت ميکنند، و نيمی از آن ها هم با نامادری هايشان احساس صميميت ميکنند. و تقريبا" همه آن ها با خواهر و برادرهای ناتنی خود احساس صميميت ميکنند.

پل ميگويد: "من فکر نميکنم که بايد طلاق گرفتن را سخت تر کرد، اما برای جوان ها مهم است که درک درست تری از اين داشته باشند که چرا لازم است ازدواج آخر و عاقبتی داشته باشد. اگر مردم خودشان به صورت داوطلبانه به کلاس های مشاوره زناشويی بروند، اين فکر خوبی است اما من فکر نميکنم که اين کار بايد تحت سرپرستی دولت های ايالتی يا دولت فدرال قرار گيرد."

تفاهم
پت بارباريتو پس از مشاهده صدها مورد طلاق، ميگويد که موفقترين ازدواج ها وقتی شکل ميگيرند که زوج ها به چيزی بزرگتر از خود ايمان داشته باشند. او ميگويد: "ايم چيز ميتواند مساله ای مربوط به تاريخ، دين، خانواده، يا رويه ای فارغ از شخص خودتان باشد، مثل مواظبت از بزرگترها. به همين خاطر خيلی به خودتان فکر نميکنيد، و به اين ترتيب از فشاری که بر رابطه شما ميآيد کاسته ميشود."

در مارس 2001، دان که حالا 32 ساله بود، به دالاس نقل مکان کرد و کار قرار ملاقات گذاشتن را از سر گرفت. او فرم مخصوص يک سرويس اينترنتی قرار ملاقات را پر کرد و خيلی زود با ايلانا (24) آشنا شد، خانم فروشنده ای که هشت سال از خودش بزرگتر بود. با وجود اين که ايلانا در مورد سنش دروغ گفته بود و تا محل کارش هم يک ساعت راه بود، دان تصميم گرفت به ملاقات او برود. آن ها خيلی زود با هم جور شدند. مثل ازدواج اول دان، دوران نامزدبازی آن ها هم کوتاه بود. آن ها در اکتبر 2001 ازدواج کردند.

دان حالا عقيده دارد که آدم ها بايد پيش از ازدواج، آمادگی خود برای آن را تقويت کنند، خواه از طريق مشورت های مذهبی و يا خواه از طريق رهنمود گرفتن از کسی که قبلا" ازدواج کرده است. او، در مقايسه ازدواج اول و دومش، ميگويد: "به سن، عقل، و تجربه بستگی دارد. بار اول، من کور شده بودم و نميدانستم واقعا" چه ميخواهم يا چه انتظاری دارم. بار دوم، در عين حال که هنوز مطمئن نبودم که چه ميخواهم، درک روشنی از آن چه نميخواستم داشتم. همه مساله بر سر ارتباط متقابل و تفاهم با يکديگر است. مهربانی و ظاهرسازی هم مهم اند، اما نميشود که هميشه و هرروز مهربان باشيد و ظاهرسازی کنيد. آن وقت هايی که نميتوانيد ظاهرسازی کنيد، آن وقت هاست که ميتوانيد بيشتر خودتان باشيد. بايد اين رغبت را داشته باشيد که هرکاری برای همديگر بکنيد."



1. Rachel Lehmann-Haupt
2. Bruce Dunn
3. Bettina Potash
4. Silver Spring
5. Rachel
6. Alicia
7. Census Bureau
8. Diana Shepherd
9. Divorce
10. Pamela Paul
11. The Starter Marriage
12. Pat Barbarito
13. New Jersey State Bar Association
14. Centers for Disease Control and Prevention
15. The War of the Roses
16. MSNBC
17. John Crouch
18. Arlington
19. Americans for Divorce Reform
20. Constance Ahrons
21. University of Southern California
22. We're Still Family: What Grown Children Have to Say About Their Parents' Divorce
23. Harper Collins
24. Ilana







English Version



       اين تارنما توسط دفتر برنامه های اطلاعات بين المللی وابسته به وزارت امور خارجه ايالات متحده منتشر می شود.
       پيوند با ساير تارنماها نبايد به منزله تاييد نظرات ذکر شده در آنها تعبير گردد.