|
ماماهای افغانی به مادران باردار می آموزند که بهداشت را جايگزين خرافات کنند
به نگارش آيلين ر. پروشر Ilene R Prusher عضو هيئت تحريريه روزنامه کريستين ساينس مانيتور
کابل، افغانستان- معلوم نيست چه کسی اول خواهد بود، اما يک چيز مطمئن است. سه زن در در خانواده سخی ماه آينده فارغ خواهند شد و نسيمه کوچی، يک ماما، می خواهد مطمئن شود آنها می دانند چکار بکنند و چکار نکنند.
وی برای گروهی مجذوب از مستمعين زن در اتاق جلويی خانواده که معمولا برای مهمانان مرد استفاده می شود توضيح می دهد که تخت مخصوص زايمان بايد با يک حوله تميز و پلاستيک پوشانده شود.
ممکن است نياز به شرايط بهداشتی برای زايمان برای غربيها کاملا واضح باشد اما در افغانستان لزوما اينطور نيست. بر اساس يک سنت قديمی، زنان مقداری خاک در محلی که بايد در آن گوشه وضع حمل نمايد می ريختند تا خانه محافظت شود.
شايد تعجب آميز نباشد که افغانستان دومين مقام را در جهان از نظر مرگ و ميرمادران هنگام زايمان دارد. تنها سييرالئون مقام بالاتری دارد.
به گفته دکتر تسا واردلا، برنامه ريز ارشد يونيسف، بودجه کودکان سازمان ملل، در هر صدهزار زنی که در افغانستان به مرحله وضع حمل می رسند 1900 نفر می ميرند. درمقايسه، در ژاپن و آمريکا اين رقم هشت نفراست. افغانستان از نظر درصد مرگ و مير در هر صدهزار نوزادی که زنده بدنيا می آيند نيز بالاترين رقم ها در جهان را دارد.
اما خانم کوچی در تلاش است اين آمار ضعيف را عوض کند. او و ديگران جزوی از گروهی مامای جديد هستند که از خانه ای به خانه ديگر می روند، و به زنان افغانی درباره بهداشت، زايمان، و نگهداری از نوزاد آموزش می دهند. يک سازمان خيريه سوئدی هزينه تعليم و خدمات ماماها را می پردازد.
اما هنوز خانم کوچی و عده انگشت شمار همکاران وی می دانند که کار زيادی در پيش دارند. با وجود اينکه ماماها سالهای زيادی است که به کار خود می پردازند عده کمی از آنها آموزش کمی ديده اند. اکثريت زنان افغان در منزل و با کمک اعضای فاميل و پيروی از رسومی که نسل اندر نسل چرخيده شده وضع حمل می کنند. بيشتر اطلاعات ماماها از خرافات است تا تبعيت از روش و اصول.
جايگزينی روش های قديمی با اصول جديد
بنابراين کوچی وقت زيادی را صرف توضيح اصول اوليه می کند، بخصوص کارهايی که نبايد بشود. به عنوان مثال: بعد از تولد نوزاد در محلی که ناف بريده شده است روژلب نماليد.
کوچی که زنی روشن چهره با حالتی نجيب و آرايشی برازنده است می گويد: "بعضی از مردم روی ناف روژ لب می مالند چون فکر می کنند اين کار باعث می شود لبان نوزاد قرمز رنگ شود."
او به زنان می گويد: "هيچ چيز روی ناف نگذاريد. نکته مهم ديگر: اگر مادر می بايست از طريق سزارين وضع حمل کند از رسم و رسومی که می گويد نبايد تا سه روز بعد به او غذا داد پيروی نکنيد.
گرچه اين صحبت ها به عقل جور درمی آيد، بيشتر اطلاعاتی که کوچی می دهد برای اين زنان مانند وحی است.
بسياری هنوز اين عادت عمومی را دنبال می کنند که يک زن نبايد در چند روز آخر دوران بارداری خود غذا بخورد و در نتيجه در زمانی که به نيروی خود احتياج دارد ضعيف تر می شود.
بعضی ديگر معتقد هستند که نوزاد تازه بدنيا آمده بايد حداقل يک روز از مادر خود جدا نگه داشته شود، و در اولين روزهای زندگی نبايد بجز چای و قند به او چيز ديگری داد.
تقريبا نيمی از زنان افغانی در سنين بارداری که هر سال حين زايمان می ميرند بدلايل عواقب بارداری يا زايمان است. شانس زنده ماندن يک نوزاد بدون مادرتنها يک در چهار نوزاد است. بر اساس يک مطالعه مشترک توسط يونيسف ومراکز کنترل و جلوگيری از بيماری آمريکا در آتلانتا، تنها هفت درصد از زنانی که طی زايمان يا پس از آن از دست می روند تحت مراقبت يک دستيار ماهر بوده اند.
اين تحقيق افشا کرد بيشتر اين مرگ و ميرها قابل جلوگيری بودند.
ارقام حاکی اين مسئله است: مادری، مهمترين شغل جامعه برای بيش از نيمی از جمعيت افغانستان مرگبارترين نيز هست.
دو سال پس از سقوط طالبان که به زنان دستور داد در خانه بمانند و تقريبا برای کوچی غيرممکن ساخت بيرون رفته و به کار خود بپردازد، بهبود آموزش مامايی از نظر هواداران بهداشت بين المللی بخشی از برنامه بازسازی افغانستان محسوب می شود.
خدمات بهداشتی اغلب در دسترس نيست
اما بسياری از مشکلات هنوز باقی است. جاده های بد و ناصاف دسترسی به خدمات بهداشتی از جمله خدمات برای ماماها را برای مردم دشوار می کند. نتيجه بيش از دو دهه جنگ و يک رژيم اصولگرا بدان معناست که بسياری از خانواده ها هنوز به زنان خود اجازه نمی دهند با پزشکان مرد ملاقات کنند و نتيجتا نقش ماماهائی چون کوچی از اهميت بيشتری برخوردار است.
امروز صبح، يک روز معمولی در زندگی يک مامای افغانی، کوچی از فقيرترين محله های کابل ديدن می کند. وی فهرستی از خانه هايی را به همراه دارد که زنان باردار در آن زندگی می کنند. هنگامی که وی وارد منزل سخی ها می شود، رفتار آنها بصورتی است که گويی يک شخصيت بسيار مهم از راه رسيده است و بعد جمعيتی بدور او جمع می شود تا کار وی را تماشا کند.
کوچی که خود شش فرزند دارد از سه زنی که باردار بوده ماه آينده فارغ می شوند می خواهد به او نزديک شوند. هر يک از آنها همسر يکی از هشت پسر خانواده است، معمولا يک همسر جديد به منزل خانواده شوهر خود می رود. کوچی دستان خود را بر روی شکم های گرد حرکت می دهد در حاليکه با يک گوشی بسيار قديمی بدنبال ضربان قلب جنين می گردد.
سپس کوچی و همکار مامای او، گل قطا مصلح، کلاس غير رسمی درباره زايمان يک نوزاد تدريس می کنند.
تمام زنان فاميل و همچنين دختران از سن ده سال که بعضی از آنها ممکن است در عرض چهار تا پنج سال آينده مادر شوند روی فرش نشسته اند.
بيشتر زنان فرزندان خود را در اينجا بدنيا خواهند آورد، در اين اتاق سيمانی که نسيمی سرد از پنجره های کج آن به داخل راه دارد.
هاجره ششمين بارداری خود را می گذراند گرچه تا بحال دو نوزاد خود را از دست داده است. زنی با چهره ای بچگانه و روسری سرمه ای، بنظر بسيار جوان تر از آن می رسد که اينقدر سختی کشيده باشد. اما در 20 سالگی او شش سال است ازدواج کرده است و هر سال يک بارداری داشته است.
هاجره می گويد: "ما واقعا نمی دانستيم چکار کنيم. الان بيشترمی دانيم چون ماماها برای ملاقات ما می آيند و باز هم برمی گردند."
اين زن جوان درباره کوچی می گويد: "او هميشه به ما يادآوری می کند چکار کنيم چون خوب است بيشتر از يکبار بشنويم چون بعضی وقتها فراموش می کنيم."
بعد، ماماها کيسه های دربسته ای به آنها می دهند، بسته های مجانی از طرف سازمان ملل که ابزار اوليه ضروری را دارند- يک ملافه تميز و پلاستيک، بعلاوه نخ ويک تيغ برای بريدن بند ناف. با استفاده از يک عروسک که بيشتر شبيه يک بيسکوئيت زنجفيلی به شکل يک مرد است که تيوپی از شکم او درآمده است، کوچی نشان می دهد با يک نوزاد چگونه بايد رفتار کرد. وی با دقت به زنان نشان می دهد چطور دو گره با فاصله در بندناف بزنند و بعد وسط آن را ببرند.
با وجود اينکه اين کار به اندازه کافی آسان بنظر می رسد، هزاران نوزاد افغان هر سال از کزاز در محل بريدگی ناف ميميرند.
کوچی می گويد اگر زنان باردار يکی از اين بسته های آماده را نداشته باشند بايد يکی درست کنند. نخ را بجوشانند. پارچه و پلاستيک را بشورند و برای خشک شدن آويزان کنند. هيچکس که دستهايش را نشسته است نبايد اجازه داشته باشد به آنها دست بزند. با يک امتحان کوچک کوچی از بعضی از زنان می پرسد آنچه را ياد گرفته اند نشان دهند.
کوچی می گويد: "وقتی زمان زايمان رسيد و ما اينجا نيستيم می توانيد به هم کمک کنيد." او می گويد اگر شک داشتند بدنبال او بفرستند.
اما بيشتر خانواده ها اين کار را نمی کنند يا اين انتخاب را ندارند. بعضی از آنها از اين می ترسند که مجبور شوند هزينه استخدام يک ماما را بپردازند. اما کوچی و مصلح پولی دريافت نمی کنند. هزينه آنها از طرف تره دهوم، يک انجمن خيريه سوئدی پرداخت می شود.
کوچی می گويد: "بيشتر بيماران ما مايلند در خانه باشند. در اين صورت می توانند آنجا استراحت کنند و هزينه حمل و نقل نيز نپردازند."
در مناطق دورافتاده افغانستان که درصد مرگ و مير بالاترين است تعداد بسيار کمی ماما وجود دارد و عدم وجود وسائل نقليه دريافت کمک را تقريبا غيرممکن می سازد، بعضی از دهات تنها با الاغ قابل دسترسی هستند.
بعلاوه بسياری از خانواده ها نمی توانند يک وضعيت اضطراری را در صورت اتفاق تشخيص دهند. آموزش ديدن بوسيله ماماها حس بهتری برای تشخيص وضع اضطراری و زمان درخواست کمک می دهد.
در پايان ديدار کوچی، زنان سوالات بيشتری دارند. يکی از آنها می خواهد بداند چرا نمی تواند بچه دار شود و بسياری ديگر می خواهند بدانند چطور می توانند جلوی بارداری خود را بگيرند.
يکی از زنان، مادر هفت فرزند، می گويد قرص ضد حاملگی وآرايش، مسئله مشکل سازی است: "دراسلام، می گويند استفاده از قرص ضدحاملگی گناه است، اما من چکار می توانم بکنم. من هفت فرزند دارم. دعا می کنم تمام فرزندانم زنده بمانند، اما بيشتر از اين بچه نمی خواهم. تمام شوهران ما فقير هستند و ما نمی توانيم خرج بچه های بيشتری را بدهيم."
کوچی جواب نمی دهد. او خداحافظی کرده بسوی يک خانه کابلی ديگر در انتهای يک جاده خاکی پر سنگ راه می افتد. اينجا زنی به نام نوريه ثريا را که اکنون شش هفته سن دارد بدنيا آورده است، و کوچی برای اولين بار پس از تولد بچه به ديدن آنها می رود.
ثريا با چشمانی مانند چشمان مدلی در يک مجله مد پيچيده شده و روی زانوی نوريه نشسته است. پلکهای بالا و پائين او سورمه کشيده شده که همه خانواده معتقد هستند او را در مقابل بلا محافظت می کند.
نوريه، مادر جوانی که سه فرزند دارد و شوهرش بيکار است می گويد: "ما «سنگ سياه» به چشمانش می ماليم تا زيبا شود، چشمانش سالم باشند و ديد خوبی داشته باشند. ما سياهی به چشمانش می زنيم تا وقتی بزرگتر شد بتواند در تاريکی ببيند."
مادر نوريه، نفس گل، در تاييد سر خود را تکان می دهد.
حال که کوچی می داند ثريا سلامت است به نوريه اطلاعاتی درباره تغذيه نوزاد می دهد. به هر حال اينجا کشوری است که نمی توان در آن کتابهايی مانند "يکسال اول چه انتظار داشته باشيد" پيدا کرد و قفسه فروشگاه ها از غذای نوزاد مانند شيشه های مارک گربر خالی است. او می گويد بعد از شش ماه می توانيد به نوزاد اسفناج بدهيد اما روغن و نمک نزنيد. پروتئين هم فکر بدی نيست.
کوچی توضيح می دهد: "قبلا زنان تصور می کردند نبايد به نوزاد تخم مرغ داد چون بچه را ابله می کند."
نفس گل، مادربزرگ مغرور، از دريافت کمک خوشحال است. او شش پسر و دو دختر دارد اما چهار فرزند را نيز هنگام زايمان از دست داده است. وقتی او فرزندان خود را بدنيا آورد ماماهای حرفه ای وجود نداشتند، فقط زنان ديگر خانواده کمک می کردند. او می گويد تا بحال شانزده نوه دارد.
نوريه در حال شمارش خواهر و برادران خود می گويد: "نه بگذار بشماريم. هجده تا."
نفس گل با خنده تاييد می کند: "بله هجده تا." و با دعايی از کوچی تشکر می کند: "خدا عمرت را زياد کند."
توقف آخر کوچی در خانه ای بسيار فقيرتر است، يک کلبه خشتی ساخته شده از گل. داخل اين خانه زنی برای اولين بار بارداراست و نگران.
کوچی می پرسد: "چند سال داری؟"
جواب باصدای آهسته: "فکر می کنم 20 سال."
"اسمت؟"
"فاطمه."
کوچی يکی از کارتهای اطلاعاتی را که برای مريضهای خود نگه می دارد در می آورد. او يک کپی را نزد مريض ها می گذارد تا آنها را تشويق کند پيشرفت وضعيت خود را بنويسند و اصرار می کند آن را مانند يک شناسنامه نزد خود نگه دارند.
فاطمه از قوم هزاره است و چهره اش مخلوطی است مرموز از شرق و غرب، خصوصياتی آسيايی همراه با پوستی روشن و کک مک. در کنار لباسهای شهری کوچی، البسه ايلياتی فاطمه روشن و رنگين است. اما اخلاق وی اينطور نيست، حالش خوب نيست و نگران است بارداری دشواری داشته باشد.
مادرشوهرش که در کنار وی نشسته و نخ می ريسد فکر می کند او دير شروع کرده است.
کوچی درباره تغذيه به فاطمه اندرز می دهد، گوشت کمتر و سبزيجات بيشتر، که در غذای افغانی کم پيدا می شود. بعد درحاليکه به شوهر فاطمه که در گوشه ای نشسته است می نگرد به او می گويد که بيشتر استراحت و کمتر کار سنگين بکند.
درحال ترک خانه از کنار دسته ای برقه می گذرد که از چند ميخ در ديوار گلی آويزان هستند. بيرون در آفتاب کوچی می گويد خوشحال است ديگر مجبور نيست لباس سرتا پا پوشيده زنان را که افغانستان را معروف کرد بپوشد.
او با لبخند می گويد: "بدون آن من دوباره احساس جوانی می کنم. و هر بار آن را می پوشيدم سردرد می گرفتم، خيلی سفت دور سر آدم را می گيرد."
اين واقعيت که بيشتر بيماران او هنوز برقه می پوشند به ياد می آورد که افغانستان از زمان جوانی وی تا به حال چقدر تغيير کرده است.
در اوايل سالهای دهه 1970، در اوج مدرنيزه شدن افغانستان، زنان دامنهای کوتاه می پوشيدند. آن روزها او می خواست در هواپيمايی ملی افغانستان مهماندار هواپيما و يا يک پليس زن بشود. پدرش اصرار کرد که او درس مامايی بخواند.
او درحاليکه کيف کارخود را برای روز می بندد می گويد: "آن موقع از او رنجور بودم اما حالا کارم را خيلی دوست دارم."
گرد و خاک کوچه زير پاشنه های او بلند شده و بدور کتهای بلند و پررنگ ماماها می چرخد.
فردا کوچی و همکارش از خانه های بيشتری ديدار می کنند. آنها روزهای بعد به منازل بيشتر و بيشتری سرخواهند زد.
اما با وجود تعداد زياد ديدارهايشان، آنها می دانند به درصد کمی از مادران باردار کابل دسترسی خواهند داشت.
با اين وجود اين پيشرفت زيادی نسبت به آنچه در قبل وجود داشت می باشد. تحت سلطه طالبان، تقريبا تمام امدادگران تحت ظن رهبران افغانستان قرار داشتند، که رسيدگی به بحران درصد تلفات مادران را دشوارتر می کرد.
اکنون در دوره آزادتری پس از جنگ، سازمان ملل و گروه های امدادی مستقل قادر بوده اند در برنامه های بيشتری برای آموزش ماما سرمايه گزاری کنند. اما تلاشهای آنان مانند چند قطره باران بر زمينی بسيار خشک و تشنه است. بسياری از استان های روستايی هنوز از هرگونه تاسيسات پزشکی/بهداشتی بی بهره هستند و برنامه های جديد نيز اين خدمات را به آنها ارائه نمی کنند.
بزرگترين مرکز آموزشی در بيمارستان زنان مالالای کابل است که دوره های پنج هفته ای به ماما ها ارائه می دهد.
بسياری از دانشجويان اين کلاسها زنانی هستند که تا بحال بعنوان ماما کار می کردند اما هرگز آموزش رسمی دريافت نکرده بودند.
زيبا کمال، رئيس بخش زايمان بيمارستان، طی چند دقيقه وقت استراحت از کلاس خود برای ماماهايی که بعضی از آنها ساعت ها برای شرکت در کلاس سفر کرده اند، می گويد: " اگر کسی بعنوان ماما شناخته شود تمام ده به او اعتماد می کنند و احترام می گذارند. معمولا يک ماما کارچند تای ديگر را تماشا کرده است و بعد خودش هم ماما شده است."
مشکل است بتوان فهميد که ماماهای آموزش ديده تا چه حد بر روی آمار شوم زادو ولد در افغانستان تاثيرخواهند داشت. اما دکتر کمال و ماماهايی مانند کوچی و مصلج تمام تلاش خود را برای بهبود وضع انجام می دهند.
همانطور که تجربه به کوچی آموخته است، مادرهايی که از کمک ماما بهره مند شده اند فوق العاده ممنون بوده از آرامش بيشتری برخوردارند.
حضور يک مامای خونسرد و دانا بيشتر از کاهش ترس کار می کند، اين می تواند تفاوت بين جشن و سوگواری باشد.
|