Department of State Seal U.S. Department of State
International Information Programs and USINFO.STATE.GOV url
جستجو:  
   
  English
عناوين
 
 

چهل سال در جستجوی صلح میان اعراب و اسراییل سپری می شود

در صورت رسیدن به اصول مشترک برای صلح، گفتگو ها از سر گرفته می شود


نوشته ویلیام ب. کوانت – استاد علوم سیاسی، دانشگاه ویرجینیا

واشنگتن – در چهل سال اخیر، معدود مسائل بین المللی، به اندازه جنگ میان اعراب و اسراییل تا این اندازه مورد توجه رؤسای جمهور آمریکا و وزرای خارجه قرار گرفته اند. نقطه عطف حساس برای منطقه، و برای ایلات متحده، در ژوئن سال 1967 بود، یعنی زمان آغاز جنگ میان اسراییل و غالب همسایگان عرب آن. بعد از گذشت فقط چند روز، اسراییل از میدان جنگ برنده به در آمده و سرزمین های اعراب در صحرای سینا، نوار غزه، سواحل غربی رود اردن، و بلندی های جولان را تصرف کرده بود.
(به این نقشه مراجعه کنید.)

پرزیدنت لیندن جانسون ، که در آن زمان نگران جنگ ویتنام بود، در پی قضاوتی حساس، اظهار داشت که نبایست بازگشتی به وضعیت سابق صورت بگیرد. درعوض، ایالات متحده، تا زمانی که کشور های عرب، اسراییل را به رسمیت نشاخته و صلح نکرده اند، در حفظ سرزمین های اشغال شده از اسراییل حمایت به عمل خواهد آورد. این موضع، با پذیرش قطعنامه شماره 242 شورای امنیت در نوامبر سال 1976، به طور وسیعی از سوی جامعه بین المللی مورد تأیید قرار گرفت.
(برای اطلاعات بیشتر به متن کامل قطعنامه مراجعه کنید.)

مبادله اصلی در این سند مهم، عبارت بود از عقب نشینی اسراییل " از سرزمین های اشغال شده در جنگ اخیر " و "پایان دادن به ادعا ها و وضعیت جنگی و احترام و به رسمیت شناختن حاکمیت، تمامیت ارضی و استقلال سیاسی کشور های منطقه و حق زندگی صلح آمیز آن ها در محدوده مرز هایی امن و شناخته شده بود که آزاد از هر گونه تهدید و به کار گیری زور باشد." از آن جا که در این قطعنامه صحبتی از عقب نشینی کامل اسراییل از تمامی سرزمین های اشغال شده و عهد نامه صلح به میان نیامده بود، در آن زمان و نیز بعد از آن، این گونه برداشت شد که این قطعنامه به معنای مبادله "زمین برای صلح" است.

با این که قطعنامه شماره 242 مبنای معادله ای بود که روند بعدی صلح میان اعراب و اسراییل را تعیین می کرد، بسیاری از سؤالات در آن بدون جواب باقی ماند. برای مثال، در این قطعنامه به طور تلویحی به فلسطینیان اشاره شده بود، و در آن درخواست " حل و فصل عادلانه مسئله پناهندگان" منعکس گردیده بود. در این قطعنامه، اشاره ای به این که در سواحل غربی و غزه، که دارای یک میلیون سکنه فلسطینی هستند و اکنون تحت اشغال نظامی اسراییل می باشند، چه اتفاقی خواهد افتاد، نشده بود. و این که به مسئله حساس اورشليم هم پرداخته نشد، که سابقا ً میان اسراییل و اردن تقسیم شده بود و در حال حاضر تحت کنترل کامل اسراییل قرار داشته و به تصرفات آن الحاق شده بود.

روند صلح

با این که از بعد از سال 1967 قطعنامه 242 به رکن اصلی تلاش های روند صلح میان اعراب و اسراییل تبدیل گشت، باید گفت که تا بعد از جنگ بزرگ بعدی در اکتبر سال 1973عملا ً از روند صلح خبری نبود. مصر و سوریه که از ناتوانی در برابر بن بست های سیاسی و نظامی از هنگام جنگ 1967 در خشم بودند، در 6 اکتبر سال 1973، دست به حمله ای غیر منتظره زدند. این حمله که مصادف با لحظه ای بحرانی در جنگ سرد و دوران پر مشکل ریاست جمهوری ریچارد نیکسون شده بود، منجر به بحرانی در منطقه و در کل جهان گردید. این موضوع، نیکسون و وزیر خارجه فعال او، هنری کیسینجر را بر آن داشت که از هر گونه تلاش سیاسی در یافتن راه حلی برای این جنگ، دریغ نکنند.

کیسینجر، در آن چه بعدا ً به "روند صلح" معروف شد، شگرد های زیادی به کار گرفت. اول از همه، اوسفر های متعددی به منطقه کرده و با رؤسای جمهور، نخست وزیران و شاهان، به طور حضوری ملاقات نمود. این روش تحت عنوان "دیپلماسی شاتل" شناخته می شود، و از آن زمان تبدیل به استانداردی گردیده که به اعتقاد بسیاری، معرف جدیت آمریکا در به نتیجه رسیدن از طریق دیپلماسی می باشد. دوم این که، کیسینجر نسبت به معاملات بزرگ و یکجا و حل سریع جنگ های طولانی، چندان خوشبین نبود. به همین دلیل از طرفین خواست در عوض تأکید بر حل یک باره همه چیز، بر گام های کوچک و عملی به سوی صلح متمرکز شوند. این را "سیاست گام به گام" نام نهادند که نتیجه آن سه توافقنامه بود: سینای 1 و جولان 1 در اوایل سال 1974، و سینای 2 در پاییز سال 1975.


صلح میان مصر و اسراییل

کیسینجر نه تنها به از میان بردن بن بست دیپلماتیک میان اسراییل و کشور های عرب همسایه کمک کرد، بلکه برتری آمریکا در روند مذاکرات را نیز مسجل نمود. به عقیده او، تنها ایالات متحد بود که، از طرفی به دلیل مناسبات یگانه خود با اسراییل، و از طرف دیگر، به دلیل امکانات اقتصادی و سیاسی خود، در وضعیتی قرار داشت که بتواند شرایط مناسب را جهت توافق طرفین برای رسیدن به صلح را فراهم بیاورد. یکی از اولین کسانی که از این طرز تفکر پیروی نمود، رییس جمهور مصر، انور سادات، بود که علاقه داشت اعلام کند ایالات متحده "99درصد از ورق ها را" در دست دارد. (او در واقع می دانست که این غلوی بیش نبود، اما مایل بود آمریکایی ها مسئولیت عمده را، به منزله حافظان صلح، به طور جدی بر عهده بگیرند.)

زمانی که جیمی کارتر در ژانویه 1977 به ریاست جمهوری رسید، بیش از یک سال بود که پیشرفتی در دیپلماسی میان اعراب و اسراییل حاصل نشده و با وخیم شدن اوضاع در لبنان، تنش ها افزایش پیدا می کرد. کارتر و مشاورانش به این نتیجه رسیدند که سیاست گام به گام کار خود را کرده و اکنون به پایان رسیده است. آن ها معتقد بودند زمان آن فرا رسیده که به صلحی گسترده میان اعراب و اسراییل دست پیدا نمود. به این معنی که، از نقطه نظر کارتر، اعراب باید در برابر شرایط لازم برای اسقرار صلح قرار می گرفتند: تأمین امنیت و به رسمیت شناختن اسراییل، و عقب نشینی از سرزمین های اشغالی و به رسمیت شناختن حقوق فلسطینیان که خواست های اصلی اعراب بود.
کارتر اولین رییس جمهور آمریکایی بود که از "میهن فلسطینی" صحبت به میان آورد، در آن زمان این اصطلاح بسیار بحث انگیز بوده و به روشنی بیانگر این بود که مسئله فلسطین باید مسئله ای سیاسی، و نه فقط انسان دوستانه، تلقی گردد. متأسفانه کارتر در مورد این که چه کسی باید در مذاکرات بعدی سخنگوی فلسطینان باشد، از اتفاق نظر عمومی برخوردار نبود – اردن، سازمان آزادی بخش فلسطین، یا حتی مصر در مواقع مختلف این کار را بر عهده گرفتند.

با انتخاب شدن مناخیم بگین، در اواسط سال 1977، به عنوان نخست وزیر اسراییل، تصور جاه طلبانه کارتر از صلحی گسترده با شکست مواجه شد. بگین رییس حزب لیکود بود، حزبی با ایمان راسخ به این که اسراییل حق داشت تمامی سواحل غربی را، به عنوان "یهودیه و سامره"، در اختیار خود نگه دارد. این موضوع، و نیز پافشاری بگین در مورد حق اسراییل در ساختن تأسیسات غیر نظامی در آن سرزمین ها، در تضاد مستقیم با دیدگاه کسانی بود که قطعنامه شماره 242 سازمان ملل را تنظیم کرده بودند. کارتر و گروهش از سازش ناپذیری بگین به خشم آمده بودند، اما به کوشش های خود تا یافتن روزنه ای در مناسبات میان مصر و اسراییل، ادامه دادند.

سادات، نگران از دست رفتن قدرت روند صلح بود و تصمیم گرفت، برای فائق آمدن بر آن چه به عنوان یک "مانع روانی" در برابر صلح تلقی می شد، در نوامبر سال 1977 به اسراییل سفر کرده و در خواست "توقف جنگ" را نماید. تأثیر این اقدام او در اسراییل تکان دهنده بود، و روشن گشت که این، بهترین فرصت برای استقرار صلح میان مصر و اسراییل است. سادات و کارتر هنوز امید داشتند که در این میان چیزی نصیب فلسطینیان شود، اما بگین تمایلی به قبول چنین ارتباطی را نداشت.

در اواسط سال 1978، کارتر امیدی به برقراری صلح میان بگین وسادات نداشت. به همین جهت، با توسل به دیپلماسی، از آن ها دعوت کرد در سپتامبر سال 1978 در جلسه سران در کمپ دیوید شرکت کنند. محیط ، دورافتاده، شدت تنش، بالا، و جوّ حاکم، به دور از هرگونه صمیمیت و انعطاف بود. اما پس از سپری شدن 13 روز، و دخالت مستقیم رییس جمهور، پیش نویس دو سند – توافقات کمپ دیوید – آماده و در مورد چارچوب کلی صلح توافق شد، و همین طور طرح اولیه پیمانی میان مصر و اسراییل هم تهیه گردید.
(برای اطلاعات بیشتر به متن کامل توافقات کمپ دیوید مراجعه کنید.)

واکنش به توافقات کمپ دیوید در اکثر بخش های جهان عرب حاکی از تعجب و مخالفت بود. بسیاری آن را برنامه ای با تمام جزییات جهت برقراری صلح میان مصر و اسراییل، بر مبنای فرمول "زمین در مقابل صلح" قطعنامه شماره 242 سازمان ملل تلقی کرده، اما چیزی قابل مقایسه با آن در رابطه با مسئله فلسطین یا جبهه سوریه نمی یافتند. در نظر بسیاری از اعراب، سادات مبادرت به توافق با اسراییل برای رسیدن به "صلحی جداگانه" کرده بود که در قاموس ناسیونالیستی اعراب به منزله یک گناه کبیره است. به محض این که روشن شد بگین با متوقف کردن فعالیت های ساختمانی در سواحل غربی و غزه موافقت نکرده است، امید اندکی هم که به برخی از جنبه های کمپ دیوید برای جلب نظر فلسطینیان وجود داشت، از میان رفت.

با این حال، سادات نمی توانست راه درازی را که طی کرده بود، بازگردد، و در مارس سال 1979، در پی یک ابتکار عمل دیگر ریاست جمهوری - کارتر برای قطعی کردن مذاکرات به خاور میانه پرواز کرده بود – اولین پیمان صلح میان اعراب و اسراییل در زمین چمن شمالی کاخ سفید به امضا رسید.
(برای اطلاعات بیشتر به متن کامل پیمان صلح مراجعه کنید.)

مطرح کردن فلسطینیان

کارتر آگاه بود که صلح میان مصر و اسراییل به معنای خاتمه جنگ میان اعراب و اسراییل نیست. اما او و غالب آمریکاییان، این اقدام را به منزله گامی مهم در جهت درست تلقی می کردند، یعنی تلاش های آینده در راه صلح و ایجاد مناسبات جدید میان قاهره و واشنگتن.

در صورتی که کارتر مجددا ً به ریاست جمهوری انتخاب می شد، حتما ً روند صلح را با تأکید روی مسئله فلسطینیان، از سر می گرفت. او به این نتیجه رسیده بود که این موضوع به خودی خود اهمیت داشته، و علاوه بر آن دارای تأثیرات استراتژیک گسترده در منطقه ایست که تحت تنش های ناسیونالیستی و دیدگاه های مذهبی قرار دارد. (انقلاب ایران موجب بروز نگرانی هایی درباره موجی از تحرکات رادیکال اسلامی شده بود که نظم موجود را به چالش گرفته و از مسئله فلسطین برای کسب حقانیت در برابر اعراب و مسلمانان استفاده می کرد.) اما یافتن راهی برای حل و فصل این فصل دشوار از جنگ میان اعراب و اسراییل، به رؤسای جمهوری بعدی، رونالد ریگان، جورج اچ دبلیو بوش، بیل کلینتون و اکنون، جورج دبلیو بوش سپرده شد.

در بیشتر سال های دهه 1980 و اوایل دهه 1990، اصلی ترین موضوع مطرح برای سیاستمدارانی که مایل بودند روند صلح میان اعراب و اسراییل را جلو ببرند، این بود که "چه کسی می تواند سخنگوی فلسطینیان باشد؟" برای غالب اعراب، جواب این سؤال بسیار ساده بود – سازمان آزادی بخش فلسطین. اما ساف قطعنامه 242 سازمان ملل را نپذیرفته و با ترک آنچه "مبارزه مسلحانه" می خواند و اسراییلی ها و آمریکاییان آن را "تروریسم" می نامیدند، موافقت نکرده بود.

موضوع فلسطین گسترده تر از یافتن یک نماینده برای مردم فلسطینی بود. مسائل اساسی که باید متعاقبا ً حل و فصل می شد، عبارت بودند از سرزمین ها (آیا سواحل غربی و غزه، مرکز میهن آینده فلسطینیان یا حتی کشور فلسطین را می توانستند تشکیل دهند؟)؛ اروشليم (آیا ممکن بود بخشی از شرق اورشليم یا تمام آن تحت کنترل فلسطین قرار بگیرد؟)؛ ادعای پناهندگان (آیا فلسطینیان می توانستند انتظار داشته باشند به خانه اصلی خود در تصرفات اسراییل "بازگردند"، یا دست کم معادل نقدی سرزمین های اشغال شده را دریافت کنند؟). اختلافات شديدی ميان اسراییلی ها و فلسطینیان بود – هم در داخل هریک و هم میان دو طرف – و کمتر سیاستمدار آمریکایی پیدا می شد که بتواند اظهار نظری در مورد یکی از این مسائل حساس بکند.

یکی از راه های خروج از این بن بست، انتخاب شاه حسین اردن به عنوان سخنگوی مردم فلسطین بود، چه این که به تنهایی این امر را بعهده بگیرد، و چه این که به ریاست یک هیئت مشترک اردنی و فلسطینی منصوب گردد. این کارمی توانست موجب عدم امنتاع ساف از پذیرش قطعنامه 242 و کمک به تمایل اسراییل برای مذاکره با ساف باشد. در سپتامبر سال 1982، پرزیدنت ریگان این رویکرد را مطرح نمود. در برنامه ریگان از اسراییل درخواست می شد ایجاد تأسیسات را متوقف کرده و بیشتر سرزمین های اشغال شده سواحل غربی و غزه را تحت کنترل اردن قرار دهد، و صریحا ً مخالفت آمریکا با ایجاد یک کشور مستقل فلسطینی را خاطر نشان کرده و ترجیح می داد نوعی اشتراک میان سرزمین های فلسطین و اردن برقرار گردد.
(برای اطلاعات بیشتر به متن کامل برنامه ریگان مراجعه کنید.)

بگین، نخست وزیر از این برنامه استقبال نکرده و این برنامه به جریان نیفتاد، اما "گزینه اردن" تقریبا ً تا پایان دوران ریاست جمهوری ریگان، به عنوان یک نقطه عطف برای دیپلماسی آمریکا باقی ماند.

در روز های پایانی ماه دسامبر 1987، تغییری غیر منتظره در سرزمین های فلسطینی، که از سال 1967 تحت کنترل اسراییل بود، به وقوع پیوست. در سواحل غربی و غزه، نسلی به سن بلوغ رسیده و از زندگی تحت اشغال اسراییل به ستوه آمده بود. بر عکس نسل قبلی فلسطینیان ساکن در آن سرزمین ها، این جوانان خواستار پایان دادن به اشغال بودند و آمادگی انجام این کار را با توسل به زور نیز داشتند. این آغاز عملیاتی موسوم به انتفاضه اول، مشتق از کلمه عربی "تکاندن"، بود.

هفت ماه بعد، انتفاضه آغاز شد؛ شاه حسین اردن در یک نطق تاریخی اظهار داشت که اردن ادعایی درمورد سرزمین های سواحل غربی ندارد. لذا، از این پس مذاکره درباره مسئله فلسطین باید فقط از طریق سازمان آزادی بخش فلسطین صورت بگیرد. این همان کاری بود که بعد از چند دور مذاکرات غیر رسمی، دولت ریگان در روز های پایانی خود انجام داد. اما قبل از هر چیز بر پذیرش قطعنامه 242 از سوی ساف، به رسمیت شناختن حق حیات اسراییل، و کنار گذاشتن تروریسم، پافشاری می کرد.

در دسامبر سال 1988 در ژنو، عرفات تمام این شرایط را پذیرفت و ایالات متحد با آغاز مذاکرات با ساف موافقت نمود. یکی دیگر از موانع رسیدن به صلح، از میان برداشته شده بود، با این حال، مدت زمانی به طول انجامید تا اسراییل هم از این امر پیروی کند.

همه چیز را به خطر انداختن و به جایی نرسیدن

در اوایل ریاست جمهوری بیل کلینتون، پیشرفتی در روند صلح حاصل شد که ارتباط زیادی با دیپلماسی آمریکا نداشت. در حاشیه مذاکراتی که به پیشنهاد جورج اچ دبلیو بوش و جیمز بیکر، وزیر خارجه، در مادرید، اسپانیا در اکتبر 1991 ترتیب داده شده بود، اسراییل، با فلسطینی های غیر وابسته به ساف، و همین طور اردنی ها، لبنانی ها و سوری ها، ملاقات هایی در واشنگتن صورت داد. چارچوب کلی برای نیل به صلحی گسترده مورد بحث قرار گرفت. اما اسراییلی ها متوجه شدند که از طریق مذاکرات رسمی، پیشرفت چندانی حاصل نمی شود، به همین جهت، با کمک دولت نروژ، کانال دومی ایجاد کردند. از این طریق، اسراییلی ها با مذاکره کنندگان ساف ملاقات کرده و به توافقاتی رسیدند که در 13 سپتامبر سال 1993 در کاخ سفید امضا شد و به پیمان اسلو معروف گردید. یادداشت هایی نیز مبنی بر شناسایی رسمی متقابل مبادله شد.
(برای اطلاعات بیشتر به متن کامل پیمان اسلو مراجعه کنید.)

در تمام طول دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون، دو مسیر برای میانجیگری صلح دنبال شد، این دو مسیر گاه موازی هم بودند و گاهی از یک دیگر سبقت می گرفتند. یکی تلاش برای پیشبرد پیمان اسلو، از طریق اقداماتی فزاینده در جهت رسیدن به صلح میان اسراییل و فلسطین، بود. لزومی به گفتن ندارد که این فرایندی دشوار و دلسرد کننده بود، که هر یک از طرفین به طور متناوب در برابر تصمیمگیری های دشوار و اقدامات سازشکارانه عقب نشینی می نمود.

مسیر دیگر میان سوریه و اسراییل، و از خیلی لحاظ صریح تر و ساده تر بود. اسراییل به دنبال امنیت و به رسمیت شناخته شدن بود؛ سوریه بازگشت سرزمین هایش را می خواست. توافقات بعدی باید مشابه صلح میان مصر و اسراییل، و مبتنی بر فرمول قطعنامه 242، "زمین در برابر صلح" ، می بود. در طول دهه 1990، سوریه و اسراییل بار ها به مواضعی برای رسیدن به توافق نزدیک شدند، اما در پایان دوره ریاست جمهوری کلینتون، اختلافات هنوز تا حدی بود که دو طرف را از رسیدن به هر توافقی باز می داشت.
مسائل میان فلسطین و اسراییل در اواسط سال 2000 به مرحله انفجار رسید. کلینتون در روز های پایانی ریاست جمهوری خود تصمیم گرفت همه چیز را به خطر اندازد. او اهود باراک ، نخست وزیر اسراییل، و یاسر عرفات، رهبر سازمان آزادی بخش فلسطین را برای شرکت در اجلاسی در کمپ دیوید فراخواند. اما بر خلاف اولین اجلاس کمپ دیوید در سال 1978، این اجلاس با شکست روبرو شد، و آمریکا یاسر عرفات را مقصر شناخت. با این حال، مذاکرات ادامه یافت، و کلینتون در 23 دسامبر سال 2000، برای اولین بار با ارائه پیشنهاداتی، تلاش کرد تا اختلافات میان طرفین را از میان بردارد.
(برای اطلاعات بیشتر به متن کامل پارامتر های کلینتون مراجعه کنید.)

طرفین به تعیین قید و شرط هایی پرداختند، اما باز طرف آمریکایی به این نتیجه رسید که این عرفات بود که مانع از رسیدن به توافق می شد.

دولت بوش و راه حل تشکیل دو کشور

پرزیدنت جورج دبلیو بوش زمانی به روی کار آمد که روند مذاکرات میان اسراییل و فلسطین در حال فروپاشی بود. آریل شارون، نخست وزیر تازه و انعطاف ناپذیر اسراییل، به همه فهماند که قصد ندارد با عرفات وارد مذاکره شود، و طولی نکشید که آمریکا هم همین موضع را اختیار کرد. با شدت گرفتن انتفاضه دوم، اوضاع به سرعت در سواحل غربی و غزه رو به وخامت گذاشت. خشونت بالا گرفته بود. اسراییل کنترل بخش هایی از سواحل غربی را دوباره به دست گرفت، و عرفات در رام الله منزوی گردید. صلح به رؤیایی دست نیافتنی تبدیل شد.

در این میان، پرزیدنت بوش باید به عواقب حملات 11 سپتامبر 2001 به ایالات متحده، می پرداخت، و جنگ در افغانستان و عراق، تبدیل به نگرانی های عمده تری نسبت به روند صلح میان اعراب و اسراییل گردید. در اواسط سال 2002، بوش تمهیدات تازه ای در پیش گرفت. قبل از هر چیز، با درخواست رهبر تازه ای برای فلسطین، تلویحا ً اعلام کرد که قصد ندارد با عرفات به هیچ معامله ای بپردازد. و در عین حال، علنا ً از یک کشور فلسطین صحبت به میان آورد که در صلح و آرامش در کنار اسراییل به حیات خود ادامه دهد. در مورد جزییات، هنوز برنامه ریزی مشخصی صورت نگرفته بود، اما هدف واضح و روشن بود.

عرفات در نوامبر سال 2004 بدرود حیات گفت، و در ژانویه 2005 رئيس جمهوری جدید فلسطین، محمود عباس، انتخاب گردید. در این زمان، شارون تصمیم گرفت با فرعی اعلام کردن مذاکرات، اقدامات بعدی را در موضعگیری های یک جانبه از سوی اسراییل خلاصه کند، به این صورت که متعهد شد نیروهای نظامی و مهاجران را در پاییز 2005 از غزه فراخوانده و در عین حال، ساخت حصاری میان سواحل غربی و اسراییل را تسریع نمود. بسیاری تصور می کردند این حصار تعیین کننده مرز آینده میان اسراییل و فلسطین خواهد بود.

در ژانویه 2006 شاهد دو رویداد دراماتیک بودیم. شارون دچار یک حمله مغزی جدی شده و نتوانست آن را پشت سر گذارد. اهود اولمرت به عنوان جانشین او تعیین شد، که سیاستمداری کم تجربه تر بوده و برای یافتن جایگاه خود به مدتی وقت نیاز داشت. در سمت فلسطینی، انتخابات شورای قانونگذاری در ژانویه 2006 برگزار شد و جنبش اسلامی حماس از یک پیروزی غیر منتظره برخوردار گردید. این بدان معنی بود که نخست وزیر منتخب به حزبی تعلق داشت که ادامه حیات اسراییل به منزله یک کشور را جایز نمی دانست، در صورتی که رییس جمهوری، متعلق به حزب فتح، و مقید به مذاکرات بود.

این وضعیت غیر معمول تا نیمه سال 2007 نیز ادامه یافت و این دو جناح عمده جامعه فلسطین با یکدیگر درگیر شده و کنترل غزه در اختیار حماس قرار گرفت و سازمان آزادی بخش فلسطین بر سواحل غربی تسلط یافت. تجربه دولت متحد به پایان رسید، و یک دولت مستقل/فتح تازه، که مشروعیت آن زیر سؤال بود، توسط عباس ایجاد گردید.
در این شرایط سیاسی نگران کننده، اسراییل و فلسطین برای یافتن اصولی مشترک برای برقراری صلح، گفتگو ها را از سر گرفته اند. کاندالیزا رایس، وزیر امور خارجه، امیدوار بود جهت برقرار نمودن دوباره روند صلح بتواند میزبان نشستی با حضور اسراییل، فلسطین و شماری دیگر از کشور های عرب در اواخر نوامبر در آناپولیس، مریلند باشد.

این نخستين باری نیست که آمریکا احساس می کند که خیلی چیز ها در معرض خطر قرار دارد، که زمان تنگ است، و به یک رهبری میانه رو و سازنده نیاز می باشد. و گویا اکنون آمریکا متوجه شده که صلح میان اسراییل و فلسطین، به پیشبرد منافع آمریکا در خاور میانه، که امروز بیش از پیش درگیر وقایع آن است، کمک زیادی خواهد کرد.
نظرات بیان شده در این مقاله ضرورتا ً بازتاب دیدگاه ها و سیاست دولت آمریکا نمی باشد



English Version



       اين تارنما توسط دفتر برنامه های اطلاعات بين المللی وابسته به وزارت امور خارجه ايالات متحده منتشر می شود.
       پيوند با ساير تارنماها نبايد به منزله تاييد نظرات ذکر شده در آنها تعبير گردد.