Department of State Seal U.S. Department of State
International Information Programs and USINFO.STATE.GOV url
جستجو:  
   
  English
عناوين
 
 

کالج شبیه سازمان ملل است

نخستین انتشار در 24 نوامبر 2006 تهیه‌کننده‌ سابق بی بی سی کابل، بلال سروری، در ماه اوت کار خود را ترک کرد تا برای تکمیل دوره‌ای در کالج به ایالات متحده برود. او در اولین مقاله خود نوشت که این هنگام، زمان خطرناکی برای سفر یک افغان به سوی غرب بود. حال که او مستقر شده، درباره‌ زندگی در یک کالج آمریکایی می‌نویسد.


وقتی کابل و کوه‌هایش را ترک می‌کردم، فکر نمی‌کردم که تمام وقتم صرف نوشتن و خواندن شود.
بعد از رسیدن به ایالات متحده پیش از مستقر شدن در اتاقم در کالج میدل‌بری، حدود یک هفته در یک متل ماندم.

زندگی من در کالج با برنامه‌ بین‌المللی آشنایی دانشجویان آغاز شد. در آن هنگام بود که فهمیدم رویای من درباره‌ تحصیل در کالج به واقعیت نزدیک می‌شود.

همکلاسی‌هایم با توضیح درباره‌ جزعیات زندگی کالج، مرا مشغول نگه می‌داشتند. من همه را با انواع سؤالات بمباران می‌کردم.

حالا بعضی مرا به عنوان کسی می‌شناسند که همیشه سؤال می‌کند. من با بیان این مسئله که بیش از ده سال است که به مدرسه نرفته‌ام چه رسد به کالج، از خودم دفاع می‌کنم.

کلاس‌های صبحم را از دست می‌دادم چون اوایل ساعت شماطه‌ای نداشتم. حالا یکی دارم و نمی‌دانم چرا، دو ساعت زودتر از زمانی که آن را تنظیم کرده‌ام بیدار می‌شوم.

دوش گرفتن هنگام صبح کار راحتی است چون برخلاف کابل، اینجا آب گرم زیادی در دسترس است.

یک تفاوت دیگر هم با کابل وجود دارد. سر راه به کلاس‌های اول صبح، به نظر می‌رسد که اینجا هیچکس وقتی برای گپ زدن ندارد. اما در کابل این کار بخشی از زندگی، از ابتدای روز تا انتهای آن بود.

مسئله‌ سن

این مسئله خیلی مرا به فکر در مورد چیزی که زیاد درباره‌ زندگی در آمریکا و غرب می‌شنوید وا می‌دارد: وقت طلا است.

اینجا در ایالات متحده، برخلاف افغانستان، اساتید خیلی در مقابل تأخیر ورود به کلاس صبور هستند. گرچه حالا که بیشتر اینجا مانده‌ام ممکن است موضع‌شان نسبت به من تغییر کند!

یک تفاوت دیگر هم وجود دارد: آموزگار در افغانستان همه‌ کارها را انجام می‌دهد و شاگرد کار زیادی نمی‌کند.

اما در ایالات متحده شاگرد است که با سخنرانی و درس تحویل دادن، کلاس را اداره می‌کند و این بسیار خوب است.

بعد از این که روزنامه‌ کالج با من مصاحبه کرد و من درباره‌ کارم در افغانستان مطالبی گفتم، بعضی افراد مرا با عنوان آقای ِ بی بی سی یا مردِِ بی بی سی می‌نامند.

سؤال‌های زیادی درباره‌ سن و سالم از من می‌پرسند، چرا که من با 23 سال سن، مسن‌ترین دانشجوی سال اول هستم. دانشجویان این‌جا به نظرمی‌رسد که از چهار گوشه‌ جهان آمده‌اند – مثل سازمان ملل می‌ماند.

اولی که به این‌جا آمده ‌بودم مرتباً از افغانستان به من تلفن می‌شد. دوستان و آشنایان یا تماس می‌گرفتند یا نامه‌ الکترونیکی می‌فرستادند، گویی که هنوز در کابل هستم.

بعد از مدتی تصمیم گرفتم که تلفن همراهم را خاموش کنم چرا که به دلیل هزینه‌ زیاد، هر مکالمه بسیار گران تمام می‌شد. حالا سعی می‌کنم تماس‌هایم با افغانستان را به آخر هفته‌ها محدود کنم. بقیه‌ هفته به درس خواندن اختصاص دارد.

گرچه با این همه اخبار ناگوار ِ این‌روزها، بسیار دشوار است که در را بر روی افغانستان ببندم.

نگرانی‌های زیادی وجود دارد، به خصوص درباره‌ دوستان نزدیک. گاهی برایم بسیار دشوار است که روی کارهای مربوط به کالج تمرکز کنم اما استادها حامیان خوبی هستند و کمک می‌کنند تا بتوانم تمرکز خودم را حفظ کنم.

در اوقات فراغت، ساعت‌ها اخبار را دنبال می‌کنم، در حالی ‌که سایر دانشجویان کارهای دیگری انجام می‌دهند. خیلی سخت است که چیزی را که سال‌ها درگیرش بوده‌ای رها کنی.
فهرستی از کارهایی که هنوز نمی‌توانم انجام دهم آماده کرده‌ام – نقد کردن پول از دستگاه، بازکردن صندوق پستی ام و شستن لباس‌هایم با ماشین لباسشویی. گرچه روز به روز پیشرفت می‌ کنم و دوست خوب اسپانیایی‌ام می‌گوید بالاخره همه چیز را یاد می گیرم!

هنگامی که در کابل بودم، می‌توانستم در رختخواب بمانم و همچنان با تلفن زدن به افراد مختلف و خبرگیری کارم را انجام دهم.

اما این‌جا باید صبح زود بیدار شوم و تا دیر وقت بیدار بمانم و خودم را در خواندن و نوشتن غرق کنم.

گاهی آنقدر تا دیر وقت بیدار هستم که تاریکی محو می‌شود و متوجه می‌شوم که دوباره صبح شده است. بعد شب‌هایی هست که بهتر است آن‌ها را کابوس بنامم، شب‌هایی که باید مطلبی طولانی بنویسم.

اتاق افغانی

من در اتاقم فرش‌های افغانی، چای سبز، میوه‌های خشک و کلاه‌های افغانی دارم. در نتیجه بعضی دانشجوها که به دیدارم می‌آیند اتاقم را اتاق افغانی می‌نامند.

دوستان آمریکایی من دعوتم کرده‌اند که در خانه‌ آن‌ها بمانم اما خانه‌های آن‌ها بسیار دور است.

فاصله‌ یکی از آن‌ها با من مثل فاصله‌ کابل تا لندن است.

اگر رانندگی کنم حداقل جاده‌ها خوب است – نه ترس از انفجار بمب در کنار جاده وجود دارد و نه افراد طالبان آن‌طور که از پاکستان به افغانستان می‌آیند از مرز کانادا وارد این‌جا می‌شوند.

یکی از چیزهایی که بسیار باعث تعجب من می‌شود این است که چقدر محوطه‌ بازار ِ شهر کوچک است. فقط حدود سی مغازه دارد که از تعداد مغازه‌هایی که در ناحیه‌ ما در شهرمان در شرق افغانستان وجود دارد کمتر است.

اما در این شهر بانک‌ها و ایستگاه آتش‌نشانی وجود دارد که خیلی بیشتر از امکاناتی است که ما داریم.

وقتی دره‌های سرسبز ورمونت را می‌بینم اغلب فکر می کنم که در افغانستان هستم.

به زودی اولین زمستان آمریکایی خود را تجربه خواهم کرد.

اما می‌دانم که برخلاف افغانستان نیازی نیست که نگران گرم کردن خانه، آب گرم و این‌جور چیزها باشم.

متوجه شده‌ام که باید نصیحت یکی دیگر از همکاران بی بی سی که در آمریکا کار کرده بود را به کار بندم – هرگز در آمریکا همه‌ غذایی را که در بشقاب داری نخور- در غیر این صورت چاق خواهی شد.

بعد از اولین ماه اقامتم در این‌جا به این نتیجه رسیدم که زندگی دانشجویی نیازمند کار و تلاش بسیار زیاد است اما تجربه‌ای منحصربه‌فرد است با کلی تفریح و ساعات خوش.

حالا باید برگردم به سراغ مطالعه – مرتب به خودم می‌گویم دلیل اینجا بودن ِ من همین است.






English Version



       اين تارنما توسط دفتر برنامه های اطلاعات بين المللی وابسته به وزارت امور خارجه ايالات متحده منتشر می شود.
       پيوند با ساير تارنماها نبايد به منزله تاييد نظرات ذکر شده در آنها تعبير گردد.